فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣
بیزارم . اتفاقا نظیر همین قضیه را در شرح حال شاعر معروف زمان خود ما شهریار میخواندم . شهریار دانشجوی سال آخر پزشکی بوده ، در همین تهران در خانهای پانسیون بوده است . ( او تبریزی است . ) در آنجا عاشق دختر صاحبخانه میشود و چگونه هم عاشق میشود . آن دختر را به هر دلیل به او نمیدهند و او هم دیگر مثل همان مجنون دست از همه چیز ، کار و شغل و تحصیل بر میدارد و میافتد دنبال او . بعد از سالها در یکی از ییلاقات ، همان خانم با شوهرش به او میرسند و با او ملاقات میکنند . آن خانم میآید به سراغش . او در عالم خودش بوده . شهریار به او میگوید : نه ، اصلا من به تو کاری ندارم ، من دیگر حالا با آن خیال خودم خوش هستم و به او هم خو گرفتهام ، از شوهرت هم طلاق بگیری من به تو کاری ندارم . شعری هم در این زمینه دارد که بعد از اینکه این خانم به سراغش میآید این شعر را میگوید ، یعنی وصف حال خودش را میگوید در حالی که بیان میکند که من چگونه به عشق او خو کردهام و التفاتی به خود او ندارم . حال این را اجمالا میگویم برای اینکه شما به گوشهای از ادبیات عرفانی اسلامی توجه کنید که این مسأله از آن مسائلی است که فوق العاده قابل توجه و قابل تحلیل است . ملا صدرا اشعاری نقل میکند که خیال میکنم این اشعار از محی الدین عربی باشد یعنی به او میآید . نمیگوید شاعر این اشعار کیست ، همینقدر میگوید کما اینکه " قائل " چنین گفته است ، ولی من حدس میزنم از محیالدین باشد ، به او میخورد . او وقتی که میخواهد این مطلب را بیان کند که پارهای از عشقها جسمانی نیست و نفسانی است ،