فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٤
ابوالعلای معری ، البته حکیم و فیلسوف هم بوده ولی شاعر مسلک است یعنی یک آدمی است که در حالات مختلف ، مختلف حرف میزند و لهذا وضع ابوالعلا خیلی روشن نیست . البته من هم مطالعه زیادی روی شخص ابوالعلا ندارم ، آن مقداری که مطالعه دارم همین است : در گفتههای ابوالعلا ، هم توحید و دینداری و اسلام ، خیلی قوی هست و هم حرفهایی که ضد اینهاست پیدا میشود . و اما شعر مولوی ، من اصلش را پیدا نکردم . درباره مولوی کسی نمیتواند چنین احتمالی بدهد . من حدس خیلی قوی دارم که مولوی به حکم اینکه عارف است و با فیلسوفان در میافتد و میخواهد نظریه تسلیم را [ بیان کند ] میخواهد بگوید اصلا انسان تا در مقابل حقیقت تسلیم نباشد [ به آن نمیرسد ، ] آنچه را که از خودش دارد باید بگذارد کنار و بیاید آنجا . و یک نفر عارف همیشه اینجور فکر میکند ، میگوید هر چه را از خود داری بگذار بیرون که اینها [ انانیت ] است ، بعد خودت بیا جلو . [ مولوی ] حتی آن حدیث " « علیکم بدین العجائز » " را - که البته حدیث بودنش هم مسلم نیست ، در عین حال به صورت یک حدیث نقل کردهاند - به همین معنا توجیه کرده یعنی " عجائز " را از " عجز " یعنی حالت انکسار گرفته است . در بسیاری از اشعار مولوی عقل محکوم شده ، ولی عقلی که محکوم شده آن عقل حکیمانه است در مقابل عشق عارفانه ، یعنی در تضاد عقل و عشق ، عقل را محکوم کرده و به عشق چسبیده . البته عرفان همین است . میگوید :
| آزمودم عقل دور اندیش را |
| بعد از این دیوانه سازم خویش را |