فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٢
ابتدایی ابتدایی ، با فطرت خودش اینجور حکم میکند ، یعنی این سادهترین
مسائل است . این یک جهت .
جهت دوم اینکه آیا انسانهای ابتدایی همین نظم حیرت انگیز را در عالم
نمیدیدند ؟ انسان ابتدایی درخت نمیکاشت ؟ وقتی که میدید یک هستهای ،
یک شیء خیلی سادهای زیرزمین میرود ، بعد به صورت درختی در میآید و بعد
اینهمه برگها ، گلها ، شکوفهها و میوهها میدهد ، اینها تعجبش را بر
نمیانگیخت ؟ آیا تشکیلات وجود خودش را نمیدید ؟ همین نظمها حیرت بشر
اولیه را بر نمیانگیخت که بگوییم همینها [ موجب گرایش انسان به خدا و
مذهب بوده است ؟ ] حال شما بگویید غلط ، من میگویم آیا اینها برای
اینکه این فکر را در بشر به وجود بیاورد کافی نبوده ؟ چطور با بودن
اینهمه مبنا برای فکر بشر ، [١] با باز بودن چنین درهای منطقی و فکری ،
ما اینها را ندیده بگیریم ، بعد بگوییم آیا ترس سبب شد که بشر به فکر
خدا افتاد ؟ آیا جهل و نشناختن علل [ حوادث ] سبب شد ؟ اینکه [ مردگان
را ] خواب میدیده و به دوگانگی روحها رسیده سبب شد ؟ . . . وقتی که
یکچنین دری باز است این چه جنونی است و چه علتی دارد که انسان برود
دنبال اینها ؟ ! و نباید برود ، یعنی یکچنین مبنای فکری و منطقی داشته
است . اولا برای بشر ابتدایی هم این مقدار کافی است [ برای اینکه فکر
خدا برای او پیدا شود ، ] و ثانیا تاریخ نشان میدهد که در همان دورههایی
هم که اینها میگویند " دوره ما قبل تاریخ " - آن مقداری که آثار تاریخی
هست -
[١] گفتیم مبنا برای فکر بشر یعنی انسان با فکرش برسد به آنجا ولو اشتباه کرده باشد ، مثل همان حرکت زمین و حرکت خورشید .