فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٤
قاعدتا هم همینجور باید باشد ، یعنی مارکسیسم نمیتواند به اخلاق انسانی یعنی اخلاقی که برای کل انسانها اخلاق است قائل باشد . مطابق این بیان مثلا در زمان ما که نمونهای از همه این نظامها هست ، نمونه فئودالیسم ، نمونه کاپیتالیسم و نمونه کمونیسم هست ، باید بگوییم که واقعا اخلاق برای کمونیست یک چیز است ( اخلاق کمونیستی ) و برای کاپیتالیست چیز دیگر . حرف یک کاپیتالیست به یک کمونیست و بالعکس باید این باشد که تو نمیتوانی اخلاق خودت را به من تحمیل کنی زیرا تو در شرایط من نیستی و من در شرایط تو نیستم . اگر من در شرایط تو میبودم اخلاق تو را میپذیرفتم ، و اگر تو در شرایط من میبودی اخلاق من را میپذیرفتی ، پس نه من میتوانم به تو حرفی بزنم و نه تو میتوانی . نه یک کمونیست میتواند یک کاپیتالیست را از نظر اخلاقی محکوم کند و نه یک کاپیتالیست میتواند یک کمونیست را از نظر اخلاقی محکوم کند ، زیرا یک اخلاق مشترک انسانی و فطری که یک کمونیست بتواند یک کاپیتالیست را تقبیح کند و بالعکس ، وجود ندارد و یک امر مشترک در کار نیست ، و هر یک میتواند در پاسخ به دیگری بگوید اخلاق من متعلق به خود من است و اخلاق تو متعلق به تو ، تو نمیتوانی اخلاق من را داشته باشی و من نمیتوانم اخلاق تو را داشته باشم . بنابراین ، اخلاق نه تنها وابسته به زمانها میشود ، وابسته به خصوصیات طبقاتی هم میشود . مثلا در اینهمه از نقاط دنیا که اکنون نظام فئودالیسم حکومت میکند اخلاق صحیح آنها همان اخلاق فئودالیته است . حرف ما این است که انسان از آن جهت که انسان است