فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦١
کارل مارکس نیز هموست به نام فویرباخ . فویرباخ ، آلمانی است و او را به منزله استاد کارل مارکس گرفتهاند ولی نه به معنای اینکه رسما در کلاس او تحصیل کرده باشد بلکه به عنوان کسی که از افکار او خیلی استفاده کرده و به افکار او استناد کرده است . افکار کارل مارکس دو رکن دارد ، از نظر منطق و طرز تفکر تابع هگل است ، یعنی منطق دیالکتیک ، [ و از نظر فلسفه اجتماعی تابع فویرباخ ] . ولی هگل ماتریالیست نبوده است ، یک نوع افکار خاصی دارد که حتی بعضی میگویند او ایدهآلیستی است که در عین حال قائل به خدا نیست ، ولی برخی میگویند قائل به خدا هست . نه ، قائل به خدا هست ولی تصورش از خدا با تصور دیگران اندکی فرق دارد . فویرباخ شهرتش در افکار مادی در همین تحلیلی است که از مذهب کرده است و آن تحلیلش این است که گفته است مذهب ناشی از همین حالت از خود بیگانگی انسان نسبت به خودش است . " از خود بیگانگی " نیز در فلسفه اروپا برای اولین بار بوسیله هگل طرح میشود ، چیزی در فلسفه انسان به نام " از خود بیگانگی " که شاید تعبیر صحیحترش " با خود بیگانگی " باشد یعنی برای انسان عواملی پیش میآید که خودش از خودش ( با خودش ) بیگانه میشود . حال این خودش یک مسألهای است که چطور میشود که انسان خودش با خودش بیگانه بشود ؟ اصلا چنین چیزی امکان دارد ؟ چون بیگانگی و نقطه مقابلش خویشاوندی دو طرف میخواهد . در این صورت چطور میشود که انسان خودش با خودش بیگانه بشود ؟ این معنایش این است که انسان خودش را با غیر خودش اشتباه میکند ، یعنی انسان یک واقعیتی دارد ، یک خود واقعی دارد ، بعد چیزی را که او " ناخود " است - یعنی او خودش نیست ولی خودش را او