فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٧
تو میپرسم : اگر من بمیرم و پاسخ این مسأله را بدانم بهتر است یا بمیرم
و ندانم ؟ گفت : بدیهی است که بمیری و بدانی . ( همین خودش یک حقیقتی
است . ) گفت : پس جوابم را بده . جوابش را گفت . آن فقیه مدعی است
که من هنوز به خانه نرسیده بودم که صدای گریه زنها از خانه ابوریحان بلند
شد .
حال ، این خود یک حسی است در بشر ، کسانی که از این حس استفاده کرده
و این حس را در خود زنده نگه داشتهاند به مرحلهای میرسند که لذت کشف
حقیقت برای آنها برتر از هر لذت دیگری است ، و به عبارت دیگر لذت
علم برایشان از هر لذتی بالاتر است [١] .
هم در مورد مرحوم سید محمدباقر حجهالاسلام شفتی اصفهانی این داستان را
قدمای ما نقل کردهاند و هم در مورد پاستور ظاهرا عین این داستان آمده
است . مرحوم آقا سیدمحمدباقر در شب زفافش بعد از آنکه به اصطلاح عروس
و داماد را دست به دست دادند و عروس را بردند به حجله که بعد معمولا
زنها میآیند ، رفت به اتاق دیگری ، که وقتی زنها رفتند برود نزد عروس .
با خود گفت اکنون فرصتی است ، از این فرصت استفاده کنیم و مطالعه کنیم
. شروع کرد به مطالعه کردن . زنها رفتند . عروس بیچاره تنها ماند . هر
چه منتظر ماند که داماد بیاید نیامد . یک وقت مرحوم سید متوجه شد که
صبح شده ، یعنی آنچنان جاذبه علم این مرد را کشید که شب زفاف از عروسش
فراموش کرد . و عین این داستان را برای پاستور نقل
[١] اینها را که بیشتر تفصیل میدهم برای این است که بدانید یک واقعیتی است در مورد انسان و باید اینها را تحلیل کرد . قبلا گفتم هیچ موضوعی به اندازه انسان نیازمند به توضیح و تفسیر نیست .