فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣١
شخصیتشان مستحیل نمیشود و لازمه نظریه دورکهیم و اشخاصی که در این حد اصالت اجتماعی هستند ، جبر اجتماعی است ، یعنی لازمهاش این است که فرد از خودش هیچ ارادهای و هیچ تشخیصی نداشته باشد ، یعنی وقتی که حس میکند ، این جامعه باشد که حس میکند ، وقتی که اراده میکند این جامعه باشد که اراده میکند و فرد اساسا در مقابل جامعه هیچ استقلال نداشته باشد ، و حال آنکه در عین اینکه جامعه یک حقیقت و یک نوع ترکیب است ، استقلال فرد در یک حد معین محفوظ است و لهذا فرد میتواند جامعه خودش را عوض کند . جزء مستحیل شده امکان ندارد که بتواند [ وضع " کل " را ] تغییر بدهد و عوض کند . فرد میتواند علی رغم سیر و جریان رودخانه جامعه ، در جهت خلاف جامعه سیر و حرکت کند ، میتواند سیر جامعه را شدیدتر کند ، میتواند کندتر کند ، میتواند متوقف کند و میتواند مسیر تاریخ را عوض کند ، و این همان مسأله است که انسان که اختیار و آزادی دارد ، در مقابل جبر جامعه هم آزادی و استقلالش در یک حد زیادی محفوظ است .
انسان دارای یک " خود " ذو مراتب است
این است که انسان اینجور نیست که این شخص میگوید ، که واقعا در ضمیر خودش دو " من " احساس بکند ، یعنی واقعا دو " من " وجود داشته باشد : من فردی و من اجتماعی . " من " انسان تحت تأثیر جامعه شکل میگیرد ، رشد میکند و به خود رنگ میگیرد ضمن اینکه یک نوع آزادی و استقلال دارد ، اما انسان واقعا دارای دو " من " نمیشود که آن وقتی که من ایثار میکنم او یک شخص است