فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٨
فراموش میکند ، این میگوید که انسان من جمعی را ، من خودش را فراموش میکند ، بعد میبیند یک سلسله فضیلتها هست ، خیال میکند خودش منحصر است به همان خود فردی ، بعد برای اینکه موضوعی برای آن کارهایی که با من جمعی انجام میدهد پیدا کند میآید آن موضوع را در خارج از وجود خودش فرض میکند و آن ماوراء الطبیعه است . خیلی حرفها از یک نظر منتها در یک جهت معکوسی شکل عرفانی پیدا میکند : سالها دل طلب جام جم از ما میکرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد این هم میگوید آقا این همان " خود " ت است ، همان من جمعی توست ، منتها این را گم کردهای ، چون گم کردهای ، این را از بیگانه و از بیرون از خودت جستجو میکنی ، و این میشود " از خود بیگانگی " ، یعنی انسان " خود " ش را فراموش میکند ، " غیر " را به جای " خود " میگیرد و آن غیر ، [ ماوراء الطبیعه است ] . حال ، این شخص در میان اقوال و آرائی که نقل کرده است ، این نظریه را که نقل میکند ، دیگر زیاد رد نمیکند ، میگوید بله ، البته این نظر هم خالی از ایرادها نیست و لهذا پیروان دورکهیم آن را اصلاح کردند ( یعنی دیگر اصلاح شدهاش هیچ عیبی ندارد ) . تقریبا نظری است که خود این شخص انتخاب میکند ، و از آن یک نتیجه هم میگیرد و آن نتیجه این است که میخواهد بگوید طبق آن نظریهای که میگفت " منشأ دین جهل است " ناچار باید نتیجه این باشد که با رفتن جهل دین از بین میرود ( چون با رفتن علت ، معلول