فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٢
بر خلاف حیوان [ یک جنبه روحی دارد ] . حیوان شخصیتش به همان بدنش است و شخصیت روانیش هم تقریبا مانند شخصیت بدنیش میباشد ، یعنی کمتر ، از افراد دیگر تأثیر میپذیرد . از نظر روانی هم یک حیوان با غرائزی که در او آفریده میشود در جمع حیوانها باشد یا نباشد خیلی متفاوت نیست . ولی انسان یک جنبه فرهنگی دارد یا به زبان خودمان یک جنبه روحی دارد ، یک جنبهای دارد که به شخصیت او مربوط است نه به شخص او . این چطور ؟ فلاسفه پیشین هم قبول داشتهاند ک ه بر خلاف حیوانات که با غرائز مجهز و آماده شده به دنیا میآیند راجع به فطرت هم که بحث میکردیم گفتیم انسان با خصلتهای بالقوه به دنیا میآید . به قول کسانی که به فطرتی قائل نیستند روح انسان در زمان تولد یک صفحه بی نقش است که چیزی در آن نیست ، هر چه بنویسند همان است ، بر خلاف حیوان که در ابتدای تولد یک صفحه تمام شده و نقاشی شده است . تازه قائل به فطرت که بشویم معنایش این است که استعدادهای یک سلسله امور بالقوه در انسان موجود است آنچنانکه در بذر استعداد فلان میوه یا درخت موجود است . به قول کسانی که منکر فطرت هستند انسان در ابتدای تولد حکم تخته سیاه را دارد ، یعنی یک صفحه خالی است ، هر چه روی آن بنویسید همان را نوشتهاید ، برای آن فرق نمیکند که آیه قرآن بنویسید یا مثلا فحش بنویسید ، و به قول کسانی که قائل به فطرتاند انسان حکم یک بذر را دارد ، اکنون که بذر است بالفعل درخت نیست ، برگ نیست ، شاخه نیست ، میوه نیست اما استعداد این شدن در ذاتش هست ، اگر او را بسوزانیم و خاکستر کنیم استعدادش را به فعلیت نرساندهایم . پس این مقدار هست که انسان به هر حال یک موجود بالقوه