فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٣
بشرهای خیلی مفکر وجود داشتهاند ( به قول ما پیغمبران و به قول اینها فیلسوفان ) که کافی بوده همانها تذکر را به بشر بدهند . - میتوانیم بگوییم جهل بشر نسبت به یک سلسله از مبانی باعث شد که فکر بشر راه غلط پیدا کند . . . جهلی و اعتقاد فطری به علیت ، چون اگر اعتقاد به علیت نباشد جهل تنها کافی نیست . من تعبیر قدم اول و قدم دوم کردم ، گفتم قدم اول این است که بشر میگوید این حادثه نمیتواند بدون علت باشد ، ذهن بشر ، حتی ذهن یک بچه سه چهار ساله ، وقتی به حادثهای برخورد میکند دنبال سبب و علت آن میرود ، مثلا یک بچه سه چهار ساله وقتی میبیند صدایی پیدا شد حال تداعی معانی است یا چیز دیگر ، هر چه میخواهید بگویید میگردد این طرف و آن طرف ، میخواهد ببیند علت آن چیست ، یعنی ذهنش قبول نمیکند که صدا خود به خود پیدا شده باشد . پس بشر اولیه همیشه دنبال علت میرفته است . اما قدم دوم . میخواهم بگویم قدم دوم یک قدم بسیار سادهای است ، یک قدمی نیست که باید قرن بیستم رسیده باشد تا فکر بشر به آن برسد که خود آن علت چگونه پدید آمده ( مسأله علت علت ) ، و بعد این مسأله پیش میآید که آیا یک چیز است که علت همه این اشیاء است یا چنین چیزی نیست ؟ این سؤال ، خیلی به زودی برای بشر طرح میشود ، وقتی هم که سؤال طرح بشود آن حرفی که قرآن میگوید ، در فطرت انسان است ، میگوید از این جهت که بشر مربوبیت را ، یعنی تغییر را میبیند - وقتی که میبیند اشیاء تغییر میکنند و بدون آنکه خودشان بخواهند میآیند و میروند -