فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧٠
انتزاع میکند . از اینجا اعتقاد به مذهب پیدا میشود . معنای این سخن این است که اولا ما باید همه افراد بشر را ساقط شده در حیوانیت فرض کنیم و ثانیا باید همه این ساقط شدههای در حیوانیت را مذهبی فرض کنیم ، در صورتی که : اولا انسانها همیشه دو گونه بودهاند : انسانهایی که به شرافت انسانیت خودشان باقی بودهاند و در همه زمانها بودهاند و انسانهایی که در حیوانیت سقوط کردهاند ، و ثانیا باید ببینیم آنهایی که به مذهب گرایش پیدا میکنند که اتفاقا این جزء یکی از ادله ماست ، همیشه در دنیا مشتریهای مذهب چه گروههایی هستند ؟ آیا مردمان شریف ، آنهایی که اصالتهای انسانیت در آنان باقی است به سوی مذهب گرایش دارند یا انسانهایی که در حیوانیت سقوط کردهاند ؟ حتی غیر مذهبیها هم در این جهت انکار ندارند و لهذا میگویند اگر شما میبینید افراد ، مذهبی هستند ، این مذهبی بودن شرافت ذاتی اینهاست ، به آن مذهبی که گرایش پیدا کردهاند مربوط نیست ، به شرافت خود اینها مربوط است ، یعنی مشتریهای واقعی مذهب همیشه از میان افراد شریف انتخاب میشوند . شما میگویید چون انسان شرافتش را از دست میدهد و در حیوانیت سقوط میکند این امر منشأ اعتقاد به خدا میشود ، در حالی که قضیه برعکس است : آنهایی که در خودشان این شرافت را احساس میکنند و باقی بر اصالتهای انسانی هستند آنها هستند کسانی که اعتقاد و ایمان به خدا و اصول مذهب پیدا میکنند . به هر حال نظریه این جناب یک نظریه منسوخی است .