فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٧
- که فویرباخ این را دیگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار برای آن اصالت قائل شده است - ، و آن همانی است که دارای یک سلسله فضائل است ، شرافت ، کرامت ، رحمت ، خوبی ، نیکی ، همه این حرفها در آنجاست . بعد میگوید که انسان ( ناچار باید بگوید که همه انسانها اینجور هستند ) تن میدهد به دنائتها یعنی تابع جنبه سفلی وجودش میشود ، بعد که تابع جنبه سفلی وجود خودش شد میبیند آن جنبههای علوی با خودش جور در نمیآید ، چون خودش حالا شده یک حیوان پست منحط . بعد در حالی که همین شرافتها و اصالتها در خودش است فکر میکند که پس اینها در ماورای اوست ، و خدا را بر اساس وجود خودش میسازد . یک فیلسوف فرنگی گفته است که در تورات آمده است : " ان الله خلق آدم علی صورته خدا آدم را بر صورت خویش آفرید ، یعنی آدم را نمونه صفات کمالیه خودش قرار داد " آن فیلسوف فرنگی گفته ولی قضیه بر عکس است : انسان خداوند را بر سیرت خود آفرید یعنی انسان چون دارای یک طبیعت ذاتی کمالیای بود که در آن طبیعت همه ، شرافت و کمال و رحمت و غیره بود و اینها را از خودش جدا کرد و با خودش بیگانه شد آنگاه فکر کرد که اینها از آن وجودی است ماورای من ، و فکر نکرد که همه اینها در درون خودش است . پس ، از اینجا - به قول او - انسان خودش با خودش بیگانه شد یعنی برخی امور را که در وجود خودش بود از وجود خودش انتزاع کرد ، و فرض کرد که اینها در ماورای وجود اوست . ولی میگوید تدریجا این جنبه ماورایی نزدیک شده . اول از انسان دور شد ، در خدایان مذاهب بدوی خیلی دور بود ، بعد در خدای یهود [ نزدیکتر