فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٤
باز بر میگردیم به همان نتیجهگیری سابق خودمان که این اصالتهای انسانی آن وقت معنی و مفهوم و واقعیت پیدا میکند که یک سلسله امور فطری برای انسان باشد ، مایههایی در فطرت انسان باشد و خود اینها یک سلسله واقعیتها باشد که انسان به واقعیت خودش به سوی آن واقعیتها حرکت میکند ، همین طور که در خیر محسوس ، انسان با واقعیت محسوسش به سوی واقعیتهای محسوسی حرکت میکند آنها هم یک واقعیتهایی باشد که انسان با واقعیت معقولش به سوی آن واقعیتها حرکت میکند . تکامل انسان هم فقط با این فرض قابل تصور است ، و اگر این را از انسان بگیریم تکامل در انسانیت معنی ندارد هر چند تکامل در ابزار معنی دارد . پس ارزشها همان خیرهای واقعیاند . این حرف هم حرف بی اساسی است که ما بیاییم آنچه را که بشر دنبالش میرود تقسیم کنیم به سودها و ارزشها ، و بعد بگوییم ارزشها که هیچ و پوچ است ، منطقی نیست و عقل هیچگاه حکم نمیکند برو دنبال اینها ولی انسان میرود ، انسان یک کارهای دیوانگی ( غیر عقلی یعنی دیوانگی ) و غیر عقلانی هم دارد ، حال اگر چه ضد عقل نیست که بگوییم بر ضد حکم عقل است ولی بالاخره عقلی هم نیست و مساوی میشود با کار دیوانگی ، و به عبارت دیگر یک نوع خل گریهایی است ولی خل گریهای خوبی است که لازم است باشد . تازه این " خوب است و لازم است باشد " اساسا معنی ندارد . بالاخره ناچاریم اینها را یک سلسله خل گریها برای بشر بدانیم . از این بحث میگذریم . حال بحث فطری بودن دین مطرح است . اینهایی که میگویند دین فطری است مقصودشان چیست ؟ چه دلیلی بر