فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧
به ترکیبش خورده باشد . اولا مسألهای را گفتند که این مسأله را قبل از
اینها دیگران هم گفتهاند [١] . اولین مسألهای که اینها طرح کردند که در
اینجا راهشان با فلسفه شرقی متفاوت میشود این است که ، در فلسفه شرقی
مثل کلمات بوعلی میگویند ما دو گونه " خیر " داریم . [٢] خیرهای
محسوس و خیرهای معقول ، چیزهایی که انسان از جنبههای حسی و مادی ، آنها
را میخواهد ، به عبارت دیگر خواستههای این قسمتهای هستی انسان ، و
خواستههای جنبههای معنوی انسان . آنها کلمه " منفعت " یا " سود " را
اگر به کار ببرند احیانا در مورد خیر محسوس به کار ببرند . مثلا میگویند
علم خیر است ولی خیر معقول ، اما آب و نان خیر است ولی خیر محسوس ، و
انسان مجبور است دنبال آنچه که در عمق وجدان خودش آن را خیر میداند
برود ، بالفطره دنبال خیرهای خودش میرود . اگر بگوییم ملاک خیریت چیست
؟ میگویند ملاک خیریت ، کمال است ، یعنی آن مرحله از وجود انسان با
رسیدن به آن خیر تقویت میشود و تکامل پیدا میکند .
در فلسفه فرنگی چون اصلا نمیخواهند غیر از محسوس به حقیقتی و به
واقعیتی قائل باشند میگویند واقعیت همانی است که مادی و محسوس است ،
غیر آن ، واقعیت نیست . پس قهرا نمیتوانند بگویند که انسان دو گونه
خیر دارد . آنها که میگفتند " دو گونه
[١] اغلب این فلسفهها ریشهای در فلسفه هگل دارد . هم مارکسیسم و هم اگزیستانسیالیسم ریشههای اساسیشان در فلسفه هگل است و به حق گفتهاند که هگل چهره فلسفه اروپا را تغییر داد . [٢] " خیر " یعنی خواستهای که از عمق ذات انسان سرچشمه میگیرد .