فطرت - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٦
قاعده اقتضا میکند که چیزی را که مقتضای طبیعت است و میخواهد ، چون میخواهد ، باید به آن آرام بگیرد . چرا بعد میخواهد از آن بگذرد و طالب تنوع است ، باز میخواهد به چیز دیگر برسد ، این معشوق را رها کند معشوق دیگر ، آن معشوق را رها کند معشوق دیگر ، تا آنجا که این مثل پیدا شده است که " انسان همیشه طالب آن چیزی است که ندارد " و راست هم هست ، انسان طالب چیزی است که ندارد ، به معنی اینکه طالب چیزی است که ندارد و بیزار از چیزی است که دارد . چرا این جور است ؟ بعضی خیال کردهاند که این لازمه ذات و فطرت انسان است . چرا لازمه ذات و فطرت انسان این باشد ؟ سرگردانی که نمیتواند لازمه ذات انسان باشد ، بگوییم لازمه ذات انسان این باشد که همیشه سرگردان باشد و دائما مطلوب عوض کند ! تحلیل صحیح این مطلب همین حرفی است که گفتهاند انسان اگر به آن چیزی که مطلوب حقیقی و واقعی اوست برسد آرام میگیرد . انسان در واقع و در عمق ذات خودش سرگردان نیست . این سرگردانیها ناشی از این است که آن حقیقت را به صورت مبهم میخواهد و برای [ رسیدن به ] او تلاش میکند ، به یک چیزی میرسد خیال میکند این همان است ، ولی یک مدتی که از نزدیک او را بو میکند طبیعت و فطرتش او را رد میکند ، میرود سراغ چیز دیگر ، و همین طور . این است که اگر به آن مطلوب حقیقی برسد به سعادت حقیقی که سعادت حقیقیاش قهرا آرامش به همان معنای فوق همه چیز است به آرامش حقیقی میرسد . این است که قرآن میفرماید : « الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله » ، و بعد میفرماید :