پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩ - داستان مسلمان شدن يك عالم مسيحى
اعيان و اشراف و رعيّت، سؤالات دينى خود را از او مىنمودند و به مصاحبت سؤالات، هداياى نفيس بسيار از نقد و جنس، براى قسّيس يادشده ارسال مىداشتند و در تبرّك از او و قبولى هدايايشان توسّط او رغبت مىكردند و از اين جهت، تشرّف مىنمودند. من، اصول و عقايد ملل و مذاهب مختلف نصرانيّت و احكام فروع ايشان را از محضر او استفاده مىنمودم و غير از حقير، شاگردان بسيار ديگر نيز داشت. هر روز در مجلس درس او نزديك به چهار صد و يا پانصد نفر حضور به هم مىرسانيدند و از دختران كليسا كه تاركِ دنيا بودند و نذر عدم تزويج نموده و در كليسا معتكف بودند نيز جَمعيّت كثيرى در مجلس درس، ازدحام مىنمودند كه اينها را به اصطلاح نصارا «ربّانتا» مىگويند.
ليكن از ميان جميع تلامذه، با اين حقير، الفت و محبّت مخصوصى داشتند و مفاتيح مسكن و خزاين مأكل و مشرب خود را به حقير سپرده بودند و استثنا نكرده بود، مگر مفتاح خانه كوچكى را كه به منزله صندوقخانه بود و حقير، خيال مىنمودم كه آن جا خزانه اموال قسّيس است و از اين جهت، با خود مىگفتم: قسّيس، از اهل دنياست و پيش خود مىگفتم: ترك الدنيا للدنيا،[١] واظهار زهدش به جهت تحصيل زخاريف و زينتهاى ظاهرى دنياست. پس مدّتى در ملازمت قسّيس به نحو مذكور، مشغول تحصيل عقايد مختلفه ملل و مذاهب نصارا بوديم تا اين كه سنّ حقير به هفده و هجده رسيد.
در اين بين، روزى قسّيس را عارضهاى روى داد و مريض شد و از مجلس درس، تخلّف نمود. به حقير گفت: اى فرزند روحانى! تلامذه را بگوى كه من، امروز، حالت تدريس ندارم.
فارْقَليطا
حقير از نزد قِسّيس، بيرون آمدم و ديدم تلامذه، مذاكره مسائل علوم مىنمايند.
[١] به خاطر رسيدن به دنيا، چشم از دنيا پوشيده است.