پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٣ - ٥/ ٦ سخنى جامع درباره ويژگى هاى ايشان
٢٠٤. فلاح السائل: پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه به نماز مىايستاد، [از فرط آرامش،] مانند جامهاى بود كه به كنارى افتاده باشد.
ه سيره ايشان در روزه
٢٠٥. امام صادق عليه السلام: پيامبر خدا در ابتداى بعثت، گاه چندان [پشت سر هم] روزه مىگرفت كه گفته مىشد: ديگر روزه را ترك نخواهد كرد! و گاه [چندان] روزه را ترك مىكرد كه گفته مىشد: ديگر روزه نخواهد گرفت. سپس اين روش را ترك كرد و يك روز در ميان، روزه مىگرفت و اين، روزه داوود عليه السلام بود. بعد از چندى، اين را نيز واگذاشت و سه روز اوّلِ هر ماه را روزه مىگرفت. سپس از اين روش نيز دست كشيد و از هر ده روز، يك روز، روزه مىگرفت: پنج شنبه اوّل و آخر ماه و چهارشنبه ميان ماه، و تا زمانى كه از دنيا رفت، به اين سنّت ادامه داد.
و در حال نشسته و ايستاده، به ياد خدا بودن
٢٠٦. المناقب، ابن شهرآشوب: پيامبر خدا برنمىخاست و نمىنشست، مگر با ذكر و ياد خدا.
٢٠٧. امام صادق عليه السلام: پيامبر خدا هرگاه از مجلسى بر مىخاست، اگر چه زمانى كوتاه در آن جا نشسته بود، ٢٥ مرتبه از خدا آمرزش مىطلبيد.
٥/ ٦ سخنى جامع درباره ويژگىهاى ايشان
٢٠٨. امام حسن عليه السلام: از دايىام هند بن ابى هاله كه توصيفگر پيامبر صلى الله عليه و آله بود درباره شمايل پيامبر خدا پرسيدم. وى گفت: «پيامبر خدا، ستبر و با ابّهت بود. چهرهاش مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد، با قدّى بلندتر از افراد متوسّط القامه، و كوتاهتر از افراد لاغر و بلند قامت. سرى بزرگ داشت و موهاى وى، نه خيلى مجعّد بود و نه كاملًا
صاف و نرم. اگر قسمتِ بافته موهايش باز مىشد، فرق باز مىكرد، وگرنه، آن را به حال خود مىگذاشت و در هر حال، هنگامى كه موى خود را بلند مىكرد، بلندىِ مو از لاله گوشش تجاوز نمىكرد. رنگش درخشان بود، پيشانىاش پهن بود و ابروانى كشيده و كمانى داشت. ابروانش در عين كشيده بودن، كامل و پُرمو بود؛ ولى پيوسته نبود. هرگاه عصبانى مىشد، رگِ ميان ابروهايش متورّم مىشد. بينىِ او باريك بود و در وسط، كمى برجستگى داشت. نورانيّتى داشت كه هميشه وى را در برگرفته بود، بهگونهاى كه اگر كسى در او تأمّل نداشت، متكبّرش مىانگاشت.
محاسن او كوتاه و پُرپشت بود، و گونههايش هموار و كمگوشت. دهانش بزرگ و دندانهايشان سفيد و برّاق بودند. رشته مويى نازك، از گردن يا سينه تا ناف داشت. گردن او، گويى تُنگى نقرهفام بود. خلقتى همگون داشت، بدنش فربه بود و در عين حال، سينه و شكمش در يك سطح بودند. شانههايى پهن و عضلانى، و بدنى سفيد و نورانى داشت. از زير گردنِ او تا ناف، رشته مويى نازك، مثل يك خط، قرار داشت. پايين سينه و شكم وى و ديگر قسمتها، عارى از مو بود و در مقابل، ساعد، شانهها و بالاى سينهاش پُرمو بود. ساق دستشان كشيده، كف دستش درشت و دستها و پاهايش زِبر بود. دست و پاهايش متناسب و استخوانهايش صاف و بدون كجى بود.
كف پاهايش كاملًا گود بود. قسمت قوزك پايش به پايين، خيلى پُر گوشت نبود و آب از روى پايش رد مىشد. وقتى به حركت در مىآمد، با قدرت، قدم بر مىداشت. در حال حركت، كمى متمايل حركت مىكرد. با وقار و سريع راه مىرفت، گويا در سرازيرى به سمت پايين در حركت است. هنگامىكه به چپ و راست رو مىكرد، با تمام بدن به آن سو رو مىكرد. چشمانش به زير افتاده بود و نگاهش به زمين، طولانىتر از نگاهش به آسمان بود. معمولًا خيره خيره، نگاه نمىكرد و به هر كس مىرسيد، سلام مىكرد».
به هند گفتم: گفتار وى را برايم توصيف كن.
هند گفت: «پيامبر صلى الله عليه و آله پيوسته اندوه [بابت انجام دادن وظيفه] داشت و هميشه در فكر بود. آسايش نداشت و در جايى كه نياز نبود، سخن نمىگفت. گفتارش سنجيده و كامل بود. نه زياد سخن مىگفت و نه كم. كلامش متين بود. زشت و سَبُك، صحبت نمىكرد. نعمت و محبّت ديگران، هر چند كم، در نظرش بزرگ بود و چيزى از آن را مذمّت نمىكرد. از طعم غذا، نه تعريف مىكرد و نه اظهار ناراحتى. دنيا، او را عصبانى نمىكرد و وقتى پاى حق در ميان بود، كسى وى را نمىشناخت و چيزى رد مقابل غضبش تاب مقاومت نداشت، تا اينكه حق را پيروز گردانَد. براى اشاره
كردن، با تمامِ دست اشاره مىكرد و در هنگام تعجّب، دست خود را بر مىگردانْد و در هنگام صحبت، دست راست را به دست چپ، نزديك مىكرد و با شست راست خود، به كف دست چپ مىزد. در هنگام غضب، چهره خود را با ناراحتى، بر مىگردانْد و در هنگام خوشحالى، چشم به زير مىانداخت. خندهاش بيشتر تبسّم بود. بسيار زيبا لبخند مىزد و در هنگام خنده، دندانهاى سفيدش هويدا مىشد».
اين حديث را مدّتى از حسين عليه السلام پنهان داشتم. سپس آن را به او گفتم و پى بردم كه قبل از من، از دايىام هند، سؤال كرده است. نيز متوجّه شدم كه او از پدر خويش، درباره رفتار اندرون و بيرون و نشستن و شمايل پيامبر خدا سؤال كرده و چيزى را نپرسيده باقى نگذاشته بود.
حسين عليه السلام گفت: از پدرم درباره زندگى داخلىِ پيامبر خدا، سؤال كردم. پدرم فرمود: «ورود ايشان به هر خانهاى، به خاطر اجازهاى كه [از همسران و كسان خود] داشت، در اختيار خودش بود. و هر گاه به خانه مىرفت، وقت خود را سه قسمت مىكرد: يك قسمت براى خداوند تبارك و تعالى، يك قسمت براى خانواده، و يك قسمت نيز براى خود. سپس، قسمت خود را بين خود و مردم، تقسيم مىكرد و اوّل، خواص وارد مىشدند و پس از آن، ساير مردم، و چيزى از وقت خود را از مردم دريغ نمىفرمود و در مورد قسمت امّت، روش او اين گونه بود كه اهل فضل را با اجازه دادن به آنها به اندازه فضلشان در دين، بر ديگران ترجيح مىداد.
بعضى از آنان، يك حاجت داشتند، بعضى دو حاجت و بعضى بيشتر. پس به آنها مىپرداخت و آنان را نيز به آنچه باعث اصلاحشان و اصلاح امّت بود (از جمله با جويا شدن از احوالشان و نيز گفتن مطالب لازم)، مشغول مىكرد و مىفرمود:" افرادِ حاضر، به افرادِ غايب، ابلاغ كنند و هر كس به من دسترس ندارد، حاجتش را به من برسانيد؛ زيرا هر كس نيازِ نيازمندى را كه خود قادر نيست نيازش را به حاكم برساند، در نزد حاكم مطرح نمايد، خداوند، او را در قيامت، ثابتقدم خواهد فرمود".
در نزد وى، فقط همين مطالب مطرح مىشد و از هيچكس چيزى جز اينها قبول نمىفرمود. همچون پيشاهنگانِ جستجوگر، وارد مىشدند و با دست پُر، دينشناس و قادر به هدايت ديگران، خارج مىشدند».
[حسين عليه السلام] گفت: درباره رفتار بيرونىِ پيامبر خدا و اين كه در بيرون، چه مىكرد، از پدرم سؤال كردم.
پدرم فرمود: «پيامبر خدا، زبان خود را [از سخن گفتن،] جز در موارد نياز، حفظ مىكرد. در ميان مردم، تحبيبِ قلوب مىكرد و آنان را از خود نمىرانْد. كريم [و بزرگِ] هر قومى را گرامى مىداشت و رئيس آنان قرار مىداد. از مردم، دورى مىجُست و خود را از [اعمال و رفتار غفلتآورِ] آنان به دور نگه مىداشت، بدون اينكه خوشرويىِ خود را از آنان دريغ كند. از ياران خود، سراغ مىگرفت و تفقّد
مىفرمود و از مردم، در مورد مسائلى كه بين خود آنان بود، سؤال مىكرد. بدون افراط و تفريط، نيكى را مىستود و تأييد مىكرد، و بدى را تقبيح مىكرد و بىارزش مىشمرد. ميانهرو بود. كارهاى متناقض انجام نمىداد. هيچگاه غفلت نمىكرد تا مبادا مردم، غفلت كنند يا خسته شوند. در حق، كوتاهى نمىكرد و از آن، تجاوز هم نمىكرد. اطرافيان ايشان، از بهترين مسلمانانِ نيكوكار بودند، و برتر و بالاتر از همه نزد وى، آن كسى بود كه خيرش به همه مىرسيد، و هركس نسبت به ديگران بهتر همدردى و كمك مىكرد، نزد وى، مقام و منزلتى بزرگتر داشت».
[حسين عليه السلام] گفت: در مورد نشست و برخاست ايشان، سؤال كردم.
[پدرم] فرمود: «در نشستن و برخاستن، همواره به ذكر مشغول بود. در اماكن [عمومى]، توقّف نمىكرد و از اين كار، نهى مىفرمود. هر وقت به مجلسى وارد مىشد، در آخرِ مجلس مىنشست و همواره به اين كار، دستور مىداد. با همنشينان خود، يكسان برخورد مىفرمود تا كسى گمان نبرد كه ديگرى، نزد وى گرامىتر است. هر كس با ايشان همنشين مىشد، در مقابل او آن قدر صبر مىكرد كه اوّل، خود او بلند شود و مجلس را ترك كند. هر كس از ايشان حاجتى مىخواست، يا با دست پُر برمىگشت و يا در پاسخ، گفتارى نرم و ملايم، دريافت مىكرد. حُسن خُلق او، شامل حال همه بود. براى مردم، همچون پدرى مهربان بود. در مورد حق، همه در مقابل ايشان، يكسان بودند. مجلس وى، مجلس بُردبارى و حيا و صداقت و امانت بود و صدا در آنجا بلند نمىشد و از كسى هتكِ حرمت نمىگرديد و لغزش كسى بازگو نمىشد. همه، با هم هماهنگ بودند و از روى تقوا با هم رفتار مىنمودند. برابر و نسبت به هم، فروتن بودند، افرادِ بزرگتر را احترام مىكردند و به كودكان، مهربانى مىنمودند و افراد حاجتمند را بر خود، ترجيح داده، افراد غريب را پناه مىدادند».
پرسيدم: رفتارش با همنشينان خود، چگونه بود؟
[امير مؤمنان] فرمود: «پيوسته، خوشرو و ملايمو خوشبرخورد بود. سختگير و خشن، داد و فريادكن و بد زبان نبود. عيبجويى نمىكرد. خيلى شوخى نمىكرد، و از كسى خيلى تعريف نمىنمود. در مقابل آنچه دوست نمىداشت، خود را به غفلت مىزد و به روى خود نمىآورد. كسى از وى نااميد نمىشد و آرزومندانش، محروم نمىشدند. سه كار را كنار گذاشته بود: جدال و ستيزهجويى، زيادهگويى، و سخن گفتنِ بيهوده. و سه كار را در مورد مردم انجام نمىداد: كسى را نكوهش و سرزنش نمىكرد، لغزشها و مسائل پنهانىِ افراد را پيجويى نمىكرد، و در موردى تكلّم مىفرمود كه اميد ثواب داشت. وقتى صحبت مىكرد، همه ساكت بودند، چنانكه گويى پرندهاى بر روى سر آنها نشسته است، و هرگاه سكوت مىنمود، ديگران صحبت مىكردند. در حضور ايشان، مجال سخن گفتن را از يكديگر نمىگرفتند. اگر كسى در حضور ايشان صحبت مىكرد، ايشان سكوت مىكرد تا
سخنِ او تمام شود. به هرچه ديگران را مىخندانيد، مىخنديد، و از هر چيز كه ديگران تعجّب مىكردند، اظهار تعجّب مىكرد. در مقابل افراد غريب كه در گفتار و درخواست، رفتار درستى نداشتند صبر مىكرد، و حتّى ياران ايشان، به دنبال چنين افرادى مىگشتند. ايشان مىفرمود:" وقتى حاجتمندى را ديديد كه در پىِ برآوردن نياز خويشاست، بهاو كمك كنيد" و مدحو تمجيد را جز از مؤمنصادق، نمىپذيرفت و كلام كسى را قطع نمىكرد، مگر زمانىكه [ناروا شده،] از حد مىگذشت كه در اين صورت، كلامش را يا با نهى كردن و يا برخاستن از مجلس، قطع مىكرد».
حسين عليه السلام گفت: درباره سكوت پيامبر خدا نيز سؤال كردم.
پدرم فرمود: «سكوت وى، بر پايه چهار [اصل] استوار بود: بردبارى، حَذَر (احتياط)، سنجش و تفكّر. و امّا سنجش، در يكسان نگاه كردن به مردم و يكسان گوش دادن به سخنهاى آنان بود، و تفكّر وى، در امور باقى و امور فانى بود. بردبارى را در عين شكيبايى و صبر دارا بود. چيزى او را عصبانى نمىكرد و از كوره به در نمىبُرد.
در چهار مورد، با دقّتو احتياط، رفتار مىكرد: انجامدادن كارهاى نيك، تا ديگران به او تأسّى كنند؛ ترك كارهاى زشت، تا ديگران نيز ترك كنند؛ كوشش و دقّت نظر در اصلاح امّت خويش؛ و اقدام به كارى كه براى همه، خير دنيا و آخرت داشت».