پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٢٥ - ٤/ ٣ نامه ايشان به پادشاه روم
٤/ ٣ نامه ايشان به پادشاه روم
٨١. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در نامهاى به امپراتور روم: بسم اللّه الرحمن الرحيم. از محمّد پيامبر خدا و بنده و فرستاده او، به هِرَقْل، بزرگ روم. درود بر كسى كه راه هدايت را بپويد!
اما بعد، من تو را به اسلام فرا مىخوانم. اسلام بياور تا در سلامت بمانى. مسلمان شو تا خداوند، اجر تو را دو برابر دهد. اگر نپذيرى، گناه رعيت بر عهده توست. «اى اهل كتاب! بياييد بر سرسخنى بِايستيم كه ميان ما و شما يكسان است: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم و هريك از ما، ديگرى را به جاى خداوند، خدايگان نگيرد. پس اگر روى گرداندند، بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
٨٢. الطبقات الكبرى: پيامبر خدا، دِحية بن خليفه كلبى را كه يكى از آن شش سفير بود به سوى قيصر روانه كرد تا او را به اسلام دعوت كند. ايشان نامهاى همراه دحيه كرد و به او فرمود كه آن نامه را به فرماندار بُصرا دهد تا او آن را تسليم قيصر كند. فرماندار بُصرا، نامه را به قيصر داد. در آن روز، قيصر در حِمْص به سر مىبرد و نذر كرده بود كه اگر روم بر ايران پيروز شود، پياده و با پاى برهنه، از قسطنطنيه به ايليا (بيت المقدس) برود. قيصر، نامه را خواند و به بزرگان روم كه همراه او درصومعهاشدر حِمْص بودند گفت: اى بزرگان روم! آيا مىخواهيد به رستگارى و هدايت برسيد و پادشاهىِ شما استوار بماند و از فرمان عيسى بن مريم پيروى كرده باشيد؟
روميان گفتند: پادشاها! چه بايد كرد؟
قيصر گفت: از اين پيامبر عرب، پيروى كنيد.
آنان همچون گورخرها رميدند و هياهو به راه انداختند و صليبها را بر افراشتند. هرقل چون اين واكنش را از آنان ديد، از اسلام آوردنشان نوميد گشت و نسبت به جان و حكومت خود، احساس خطر كرد. لذا آنان را آرام ساخت و گفت: در حقيقت، اين سخن را گفتم تا اندازه پايدارىِ شما را در دينتان بيازمايم، و ديدم چنانيد كه من مىخواهم.
در اين هنگام، آنان در برابر قيصر به خاك افتادند.