پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٣ - ٤/ ٥ نامه ايشان به بزرگ قبطيان، مقوقس
٨٧. الخرائج و الجرائح: خسرو به فيروز ديلمى كه از بقاياى ياران سيف بن ذى يَزَن بود نوشت: اين بندهاى راكه نام خودش را پيش از نام من مىآورَد و گستاخانه مرا به دينى غير از دين خودم دعوت مىكند، نزد من روانه كن.
فيروز نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و گفت: خداوندِ من، مرا دستور داده كه تو را نزد او برم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوندِ من، مرا خبر داد كه خداوندِ تو ديشب كشته شد».
در اين هنگام، خبر رسيد كه فرزند او شيرويه، در آن شب بر وى حمله برده و او را كشته است. پس فيروز و همراهانش، اسلام آوردند. زمانى كه كذّاب عبسى سر برداشت، پيامبر صلى الله عليه و آله فيروز را براى كشتن او فرستاد. او از بام بالا رفت و گردنش را پيچاند و او را كشت.
٤/ ٥ نامه ايشان به بزرگ قبطيان، مقوقس
٨٨. الطبقات الكبرى: پيامبر خدا حاطب بن ابى بلتعه لَخمى را كه يكى ديگر از آن شش سفير بود همراه نامهاى براى دعوت به اسلام، پيش مُقَوقِس، فرمانرواى اسكندريه و سالار قِبْطيان، فرستاد. حاطب، نامه را به مقوقس داد. مقوقس آن را خواند و با حاطب به خوشى سخن گفت، و نامه را در جعبهاى از عاج قرار داد و سرش را مُهر كرد و آن را به كنيز خود سپرد، و به پيامبر صلى الله عليه و آله نوشت: من مىدانستم كه هنوز يك پيامبر باقى مانده است؛ اما گمان مىكردم كه او در شام ظهور خواهد كرد. فرستاده تو را گرامى داشتم و اكنون دو كنيز كه در ميان قبطيان، منزلت والايى دارند، برايت مىفرستم و جامهاى و استرى كه بر آن سوار شوى، پيشكش تو مىكنم.
او چيز ديگرى ننوشت و مسلمان هم نشد. پيامبر خدا هديه مقوقس را
پذيرفت و دو كنيز را كه يكى ماريه، مادر ابراهيم پسر پيامبر خدا، بود و ديگرى خواهرش سيرين قبول كرد و نيز استرى را كه فرستاده بود؛ استرى سپيد كه در آن روز، در ميان عربها چنان استرى وجود نداشت و آن همان دُلْدُل بود. پيامبر خدا فرمود: «اين ناپاك، به پادشاهىِ خود بخل ورزيد، حال آن كه پادشاهىِ او دوامى نخواهد يافت».
حاطب مىگويد: مقوقس از من با احترام پذيرايى مىكرد و بر درگاه خود، مرا كمتر معطّل مىنهاد و من بيش از پنج روز، نزد وى اقامت نكردم.