پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٧ - حديث
١٩٥. امام صادق عليه السلام: پيامبر صلى الله عليه و آله در شب نوبتىِ امّ سلمه، در خانه او بود. امّ سلمه متوجّه شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بستر نيست و از اين بابت، بنا به خصلت زنان، دچار شكّ و بددلى شد. لذا برخاست و در اطراف خانه، به جستجوى ايشان پرداخت. ناگاه، ديد كه پيامبر خدا در گوشهاى از اتاق، ايستاده و دستهايش را به طرف آسمان برداشته است و گريه مىكند و مىگويد: «بار خدايا! خوبىهايى را كه ارزانىام داشتهاى، هرگز از من باز مگير ... بار خدايا! هرگز مرا [به اندازه] چشم بر هم زدنى، به خودم وا مگذار».
امّ سلمه برگشت و شروع به گريستن كرد، تا جايى كه از شنيدن صداى گريه او، پيامبر خدا برگشت و به او فرمود: «اى امّ سلمه! چرا گريه مىكنى؟».
عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت، اى رسول خدا! چرا گريه نكنم، در حالى كه شما با آن مقامى كه نزد خدا دارى و خداوند، همه گناهانِ قبل و بعد تو را آمرزيده است [اين گونهاى] ...؟!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى امّ سلمه! چه چيز مرا در امان مىدارد؟ خداوند، يونس بن متّى را يك چشم برهم زدن، به خودش واگذاشت و در نتيجه، آن شد كه شد».
١٩٦. الأمالى، طوسى به نقل از بكر بن عبد اللّه: عمر بن خطاب، بر پيامبر صلى الله عليه و آله وارد شد و ديد كه ايشان سخت بيمار يا گفت: تبدار است. عمر گفت: اى پيامبر خدا! چهقدر ناخوشْ احوال هستيد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «با اين حال، ديشب سى سوره را و از جمله، هفت سوره بلند[١] را قرائت كردم».
عمر عرض كرد: اى پيامبر خدا! با آنكه خداوند، گناهان گذشته و آينده شما را آمرزيده است، اين چنين خود را به زحمت مىاندازى؟!
فرمود: «اى عمر! آيا بندهاى سپاسگزار نباشم؟!».
١٩٧. المناقب، ابن شهرآشوب به نقل از طاووس فقيه: در حِجر،[٢] امام زين العابدين عليه السلام را ديدم كه نماز مىخوانَد و چنين دعا مىكند: «بندهات در درگاه توست. اسيرت در آستان توست. بينوايت در آستان توست. گدايت در آستان توست و از چيزى به تو شكوه مىكند كه بر تو پوشيده نيست».
و در روايتى آمده است [كه افزود]: «مرا از درگاه خود مران».
فاطمه، دختر امير مؤمنان، نزد جابر بن عبداللّه رفت و گفت: اى صحابىِ پيامبر خدا! ما به گردن شما حقّ و حقوقى داريم، و يكى از حقوق ما به گردن شما،
اين است كه اگر ديديد يكى از ما از شدّت عبادت، خودش را از بين مىبرد، خدا را به ياد او آوريد و از وى بخواهيد كه به جانش رحم كند. اينك على بن حسين، اين يادگار پدرش حسين، بينىاش [از كثرت سجده] مجروح شده و پيشانى و زانوها و كف دستهايش سوراخ گشتهاند. او خودش را در عبادت ذوب كرده است.
جابر به درِ خانه امام زين العابدين عليه السلام آمد و اجازه ورود خواست و چون وارد شد، ايشان را در محرابش چنان ديد كه عبادت، او را فرسوده است. امام عليه السلام برخاست و با بزرگوارى، حال او را پرسيد و سپس جابر را در كنار خود نشانيد. جابر رو به ايشان كرد و گفت: اى فرزند پيامبر خدا! مگر نمىدانى كه خداوند، بهشت را در حقيقت، براى شما و دوستداران شما خلق كرده و دوزخ را براى دشمنان و مخالفان شما آفريده است؟ پس اين چه رنج و مشقّتى است كه به خودتان مىدهيد؟
امام زين العابدين عليه السلام به او فرمود: «اى صحابىِ پيامبر خدا! مگر نمىدانى كه جدّم پيامبر خدا، با آنكه خداوند گناهان گذشته و آينده او را بخشيده بود، از سختكوشى در عبادت خدا باز نَايستاد و پدر و مادرم فدايش باد چندان عبادت كرد كه ساق و كف پاهايش ورم كرد و وقتى به ايشان گفته شد:" با آنكه خداوند، گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيده است، باز اينچنين عبادت مىكنى؟!" فرمود:" آيا بندهاى سپاسگزار نباشم؟!"».
جابر كه ديد هيچ حرفى در ايشان اثر نمىگذارد، عرض كرد: اى فرزند پيامبر خدا! بر جان خودت رحم كن؛ زيرا شما از خاندانى هستى كه مردم، با واسطه قرار دادن آنان در درگاه الهى، از خداوند مىخواهند كه بلا را دفع كند و رنج و محنتها را برطرف سازد و آسمان را [از خراب شدن بر سر آنها] نگه دارد.
امام زين العابدين فرمود: «اى جابر! من همچنان به روش پدرانم ادامه خواهم داد و به آنان اقتدا خواهم كرد تا آنكه به ديدارشان بشتابم».
در اين هنگام، جابر رو به حضّار كرد و گفت: در ميان فرزندان پيامبران، كسى مانند على بن حسين ديده نشده است، مگر يوسف بن يعقوب. به خدا قسم كه فرزندان و ذرّيّه على بن حسين، برتر از فرزندان و ذرّيّه يوسف هستند.
[١] سبع طِوال يا هفت سوره بلند، عبارتاند از: بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، اعراف و توبه.
[٢] حِجر اسماعيل عليه السلام، جايى است در مسجد الحرام، پشت ديوار كعبه.