پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٧ - حديث
١٨٤. امام على عليه السلام: پيامبر خدا فرمود: «بدانيد كه هر كس مسلمان فقيرى را ناچيز شمارَد، حقّ خدا را ناچيز شمرده است و خداوند در روز قيامت، او را ناچيز مىگردانَد مگر اين كه توبه كند».
و نيز فرمود: «هر كس مسلمان فقيرى را گرامى بدارد، روز قيامت، در حالى خدا را ديدار مىكند كه از او راضى است».
١٨٥. امام صادق عليه السلام: مردى نزد پيامبر خدا آمد. ديد جامه ايشان كهنه و فرسوده است. پس دوازده درهم به ايشان تقديم كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اى على! اين درهمها را بگير و با آنها برايم لباسى بخر تا بپوشم».
امير مؤمنان مىفرمايد: من به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردم. ايشان نگاهى به آن كرد و فرمود: «اى على! اگر پيراهن ديگرى باشد، بيشتر دوست دارم. فكر مىكنى صاحبش آن را پس بگيرد؟».
گفتم: نمىدانم.
فرمود: «برو ببين».
من نزد فروشنده پيراهن رفتم و گفتم: پيامبر خدا اين را نمىپسندد و پيراهن ديگرى مىخواهد. پس اين را از ما پس بگير.
فروشنده، درهمها را به من برگرداند و من آنها را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردم. ايشان به بازار آمد تا پيراهنى بخرد. در بين راه، كنيزكى را ديد كه كنارى نشسته است و مىگريد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «چه شده است؟».
دخترك گفت: اى پيامبر خدا! خانوادهام به من چهار درهم دادند تا برايشان چيزى بخرم؛ اما آن درهمها گم شدهاند و من جرئت نمىكنم پيش آنها برگردم.
پيامبر خدا چهار درهم به او داد و فرمود: «پيش خانوادهات برگرد».
سپس پيامبر خدا به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و آن را پوشيد و خداوند عز و جل را سپاس گفت و از بازار، بيرون آمد. سپس مردى را ديد كه برهنه است و مىگويد: هر كه مرا بپوشاند، خداوند از جامههاى بهشت بر او بپوشاند!
پيامبر صلى الله عليه و آله پيراهنى را كه خريده بود، از تن در آورد و به آن نيازمند، پوشاند. سپس به بازار برگشت و با چهار درهمِ باقىمانده، پيراهن ديگرى خريد و آن را پوشيد و خدا را سپاس گفت و به سوى خانهاش برگشت. ناگاه ديد كه همان كنيزك، سر راه نشسته است و مىگريد. به او فرمود: «چرا پيش خانوادهات نمىروى؟».
گفت: اى پيامبر خدا! من دير كردهام و مىترسم مرا بزنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «جلو بيفت و راه خانهتان را به من نشان بده».
و رفت تا به درِ خانه آنها رسيد و ايستاد و فرمود: «سلام بر شما اى اهل خانه!».
اما جوابى نيامد. پيامبر خدا دوباره سلام داد. باز هم جواب ندادند و پيامبر صلى الله عليه و آله بار ديگر سلام داد. اين بار، اهل خانه جواب دادند: سلام و رحمت و بركات خدا، بر شما اى پيامبر خدا!
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنان فرمود: «چرا بار اوّل و دوم، جواب سلام مرا نداديد؟».
گفتند: اى پيامبر خدا! سلامِ شما را شنيديم؛ ولى دوست داشتيم آن را بيشتر بگوييد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين كنيزك، در آمدن به خانه دير كرده است. او را اذيّت نكنيد».
گفتند: اى پيامبر خدا! او را به ميمنت قدوم شما، آزاد كرديم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «خدا را سپاس! با بركتتر از اين دوازده درهم، نديده بودم. خداوند با آنها دو برهنه را پوشانيد و يك انسان را آزاد كرد».