پيامبر اعظم از نگاه قرآن و اهل بيت - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٧٥ - ك شكيبايى
١٤٩. المصنَّف، ابن ابى شيبه به نقل از طارق محاربى: در بازار ذوالمجاز، در حالى كه سرگرم فروش كالايى بودم، پيامبر خدا را ديدم كه جُبّهاى قرمز رنگ پوشيده بود و در حال عبور، با صداى بلند مىگفت: «اى مردم! بگوييد كه هيچ خدايى جز اللّه نيست، تا رستگار شويد».
مردى از پىِ او سنگ مىانداخت و قوزكها و پشت پاشنههاى پاى ايشان را خونى كرده بود و مىگفت: اى مردم! به حرفش گوش ندهيد، او دروغگوست.
پرسيدم: اين كيست؟
گفتند: جوانى است از طايفه عبد المطّلب.
پرسيدم: اين مرد كه در پىِ او مىرود و سنگ مىزند، كيست؟
گفتند: اين، عمويش عبد العُزّى (ابولهب) است.
١٥٠. تاريخ دمشق به نقل از منيب: در زمان جاهليّت [كه هنوز اسلام، فراگير نشده بود]، پيامبر خدا را ديدم كه مىفرمود: «اى مردم! بگوييد كه هيچ خدايى جز اللّه نيست، تا رستگار شويد».
اما بعضى به صورت او آب دهان مىانداختند و بعضى بر رويش خاك مىپاشيدند و بعضى دشنامش مىدادند. در اين هنگام، دختركى قدح آبى آورد و پيامبر صلى الله عليه و آله صورت و دستهاى خود را شست و فرمود: «دختركم! صبور باش و براى مغلوبيّت و خوارىِ پدرت، اندوهگين مباش».
من پرسيدم: اين دخترك كيست؟
گفتند: زينب است؛ دختر پيامبر خدا كه دختركى نوجوان بود.
١٥١. صحيح البخارى به نقل از ابن مسعود: انگار پيامبر خدا را مىبينم كه داستان پيامبرى از پيامبران را به نمايش مىگذارد كه قومش او را زدند و خونين كردند و او خون را از چهرهاش پاك مىكرد و مىگفت: «بار خدايا! قوم مرا بيامرز؛ زيرا آنان ناداناند».