شناخت نامه کليني و الکافي - قنبری، محمد - الصفحة ١٥٠
به سوى عالم مادّه است و رويى ديگر، به سوى عالم ملكوت، و نفس را از آن منظر كه به ملكوت نظر دارد، عقل مى نامند. بر پايه اين تعريف، مى توان دانست كه چرا نفس انسان، گاه به بدى رو مى آورد و گاه آهنگ خدايى شدن دارد. اين جوهر، گرچه در ذات خود مادّى نيست، امّا بستر ظهور و رشد آن، بدن خاكى است. آن گاه كه مقتضيات عالم مادّه و لوازم ارتباط با بدن خاكى و مادّى، زمام اختيارِ اين جوهر را به دست بگيرد، آن را به سوى پليدى ها مى كشاند و آن گاه كه واژگونه حالت پيشين جنبه تجرّد و ارتباط با عالم ملكوت در آن برجسته گردد، آن را به سوى پاكى ها مى كشاند و از مقتضيات و پيامدهاى ناگوارِ تعلّق به بدن، دور مى كند. در اين جاست كه مى توان آن را عقل ناميد. وى در جايى ديگر، اين معنا را آشكارتر بر مى نمايد. بنگريد: العقل جوهر قلبى قابل لمعرفة الصانع و ما يتعلّق به، أى معرفة الآخرة و ما يتعلّق بها، و هو مبدأ التقوى و به ضبطها و حفظها و سيرها و نقل صاحبها إلى ساحة حضرة القدس. [١] عقل جوهرى، قلبى است كه مى تواند صانع را بشناسد و نيز آنچه را كه با شناخت صانع در ارتباط است؛ مانند شناخت آخرت و نكته هاى مرتبط با آن. و اين عقل، خاستگاه تقواست و بدان مى توان نفس را در اختيار داشت و آن را حفظ كرد و به سوى عالم قدس به حركت در آورد. وى در اين سخن، آنچه را كه پيش تر گفتيم، بيشتر روشن كرده است. عبارت «قابل لمعرفة الصانع»، به روشنى نشان دهنده نكته اى است كه پيش از اين بدان اشارت كرديم. به ديگر سخن، عقل اين شايستگى و توان را دارد كه به بارگاه قدس بار يابد؛ اما اين، در گرو آن است كه در بند مقتضيات مادّه و بدن نباشد. وى در جايى ديگر، بُعدى ديگر از ابعاد عقل را اين گونه بر مى نمايد: و العقل الجوهر المجرّد الذى يدرك المعانى الكلّية و الحقائق المعنوية، مِن «عقل البعيرَ عقلاً» إذا شدّ بالعقال. سمّى به لأنّه يمنع صاحبه عن
[١] لمّا خلق اللّه ُ العقلَ استنطَقَه ثمّ قال له أقبِل فأقبل... ؛ آن گاه كه خدا عقل را آفريد، او را به سخن آورد و بدو گفت: «پيش بيا». پس پيش آمد (الكافى، ج ١، ص ١٠).[٢] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ٦٦.[٣] همان، ج ١، ص ١٤٧.[٤] همان، ج ١، ص ١٤٣.[٥] همان، ص ١٩٨.[٦] همان، ص ٦٧.[٧] همان جا.[٨] از نگاه منطقى، هر يك از انسان ها به تنهايى، يك شخص هستند كه زير نام كلّى حيوان ناطق قرار مى گيرند. «حيوان ناطق» در اين جا، نوع اين اشخاص به شمار مى آيد. منطقيان در تعريف نوع گفته اند: نوع، آن كلّى ذاتى اى است كه بيانگر تمام ذات يا حقيقت شى ء است. بر اساس اين تعريف، هر گاه از چيستى (ماهيت) افرادى كه حقيقت آنها يكى است پرسيده شود بدين گونه كه مثلاً پرسيده شود: «حسن، پرويز و احمد چه هستند؟»، آنچه در پاسخ به چنين سؤالى ذكر خواهد شد، «نوع» خوانده مى شود. در پاسخ بدين سؤال، بديهى است كه بايد گفت: آنها انسان اند (ر.ك: مبانى منطق، محمّدعلى اژه اى، ص ٤٤).[٩] منطقيان، در شناسايى جنس گفته اند: جنس، آن كلّى اى است كه در پاسخ به سؤال از چيستى افراد مختلف الحقيقه ذكر شود. براى نمونه، اگر از چيستى يا ماهيت مجموعه اى شامل يك چوپان، يك گله گوسفند و يك سگ سؤال شود كه هر يك نوع جداگانه هستند، پاسخ مناسب، به ناچار پاسخى است كه تنها بخشى از حقيقت آنها يعنى حقيقت مشترك ميان آنها را بيان كند. در پاسخ اين پرسش، بايد كلّى حيوان را كه بيان كننده حقيقت مشترك آنهاست، مطرح كرد. كلّى حيوان در اين جا، جنس ناميده مى شود كه خود آن نيز انواع بى شمارى؛ همچون انسان، سگ، گوسفند، گاو و... را شامل مى شود (همان، ص ٤٤).[١٠] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ١٤٢ پاورقى.[١١] همان، ص ٦٨.[١٢] همان جا.[١٣] به باور فيلسوفان، «صادر اوّل» نخستين و تنها موجودى است كه بر پايه قاعده «الواحد لا يصدر عنه إلا الواحد» مستقيماً از ذات حق تعالى وجود يافته است. صادر اوّل، عقل است كه حكيمان آن را اشرف ممكنات مى شمارند و از آن رو كه اشرف موجوداتِ آفريده شده است، علّت پيدايش و واسطه ايجاد موجودات پس از خود نيز هست (نهاية الحكمة، ص ٣٨١). اين عقل، نه در ذات خود و نه در فعل خود، به بدن احتياج ندارد (شرح الأسماء الحسنى، ج ١، ص ٢٥٢ و ٤٨٢). براى آگاهى بيشتر، ر.ك : دايرة المعارف تشيّع، ج ١٠ ص ٢٤٦ (مدخل «صادر اوّل» به قلم حسن بيد عرب و منابع ياد شده در آن).[١٤] البتّه دقّت شود كه حديث «جنود عقل و جهل»، چهاردهمين حديث كتاب عقل و جهل است.[١٥] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ٢٠٣.[١٦] همان جا.