شناخت نامه کليني و الکافي - قنبری، محمد - الصفحة ١٥٢
علمْ كمتر و عمل او نيز اندك تر باشد، عقل وى نيز در پايه اى پايين تر جاى مى گيرد و از اين روست كه عقول انبيا و اوصيا از آن جا كه بيش از ديگران از علم و عمل بهره دارند كامل ترين عقل هاست. ٢. آنچه گذشت، تنها يك تعريف عقل از نگاه شارح بود. امّا وى تعريف عقل را به گونه اى ديگر نيز محتمل مى داند. وى پس از يادكرد نخستين حديث از كتاب عقل و جهل، عقل را اين گونه شناسانده است: وقد يطلق العقل على الجوهر المفارق عن المادّة فى ذاته و فعله... و أنّه روح النفس الناطقة و حالة لها و متعلّق بها كتعلّق النفس بالبدن و بإضاءاته و اشراقاته تضى ء النفس و تشرق و تبصر ما فى عالم الملك و الملكوت و تعرف منافَعها و مضارّها. [١] و گاه عقل را به معناى جوهرى به كار مى برند كه هم در ذات و هم در فعل خود، از مادّه جدا و بيگانه است. بدين معنا، عقل روحِ نفس ناطقه و حالتى از حالات آن است كه بدان ارتباط و تعلّق دارد؛ آن گونه كه خود نفس ناطقه، با بدن در ارتباط است و با نورانيّت و درخششِ اين عقل است كه نفس نيز نورانى مى گردد و مى درخشد و آنچه را در عالم ملك و ملكوت است، مى بيند و سود و زيان خويش را مى شناسد. اين تعريف عقل، با تعريف پيشين تفاوت دارد. چنان كه در تعريف پيشين دانستيم، عقل در آن جا گرچه در ذات خود، از مادّه بيگانه بود؛ امّا براى بروز كاركرد خود، به بدن نياز داشت. به ديگر سخن، كاركرد عقل بر پايه تعريف پيشين، در بستر بدن و ارتباط آن با مادّه بروز مى يافت؛ امّا عقل در اين جا، هم در ذات و هم در كاركرد خود، از مادّه بيگانه است و با آن ارتباطى ندارد. نيز بر پايه اين تعريف، همان گونه كه نفس ناطقه با بدن در ارتباط است و آن را در راه كمال يا ضلال به پيش مى برد، خود اين نفس ناطقه نيز از سوى جوهرِ بيگانه با مادّه (كه همان عقل بر پايه تعريف دوم
[١] لمّا خلق اللّه ُ العقلَ استنطَقَه ثمّ قال له أقبِل فأقبل... ؛ آن گاه كه خدا عقل را آفريد، او را به سخن آورد و بدو گفت: «پيش بيا». پس پيش آمد (الكافى، ج ١، ص ١٠).[٢] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ٦٦.[٣] همان، ج ١، ص ١٤٧.[٤] همان، ج ١، ص ١٤٣.[٥] همان، ص ١٩٨.[٦] همان، ص ٦٧.[٧] همان جا.[٨] از نگاه منطقى، هر يك از انسان ها به تنهايى، يك شخص هستند كه زير نام كلّى حيوان ناطق قرار مى گيرند. «حيوان ناطق» در اين جا، نوع اين اشخاص به شمار مى آيد. منطقيان در تعريف نوع گفته اند: نوع، آن كلّى ذاتى اى است كه بيانگر تمام ذات يا حقيقت شى ء است. بر اساس اين تعريف، هر گاه از چيستى (ماهيت) افرادى كه حقيقت آنها يكى است پرسيده شود بدين گونه كه مثلاً پرسيده شود: «حسن، پرويز و احمد چه هستند؟»، آنچه در پاسخ به چنين سؤالى ذكر خواهد شد، «نوع» خوانده مى شود. در پاسخ بدين سؤال، بديهى است كه بايد گفت: آنها انسان اند (ر.ك: مبانى منطق، محمّدعلى اژه اى، ص ٤٤).[٩] منطقيان، در شناسايى جنس گفته اند: جنس، آن كلّى اى است كه در پاسخ به سؤال از چيستى افراد مختلف الحقيقه ذكر شود. براى نمونه، اگر از چيستى يا ماهيت مجموعه اى شامل يك چوپان، يك گله گوسفند و يك سگ سؤال شود كه هر يك نوع جداگانه هستند، پاسخ مناسب، به ناچار پاسخى است كه تنها بخشى از حقيقت آنها يعنى حقيقت مشترك ميان آنها را بيان كند. در پاسخ اين پرسش، بايد كلّى حيوان را كه بيان كننده حقيقت مشترك آنهاست، مطرح كرد. كلّى حيوان در اين جا، جنس ناميده مى شود كه خود آن نيز انواع بى شمارى؛ همچون انسان، سگ، گوسفند، گاو و... را شامل مى شود (همان، ص ٤٤).[١٠] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ١٤٢ پاورقى.[١١] همان، ص ٦٨.[١٢] همان جا.[١٣] به باور فيلسوفان، «صادر اوّل» نخستين و تنها موجودى است كه بر پايه قاعده «الواحد لا يصدر عنه إلا الواحد» مستقيماً از ذات حق تعالى وجود يافته است. صادر اوّل، عقل است كه حكيمان آن را اشرف ممكنات مى شمارند و از آن رو كه اشرف موجوداتِ آفريده شده است، علّت پيدايش و واسطه ايجاد موجودات پس از خود نيز هست (نهاية الحكمة، ص ٣٨١). اين عقل، نه در ذات خود و نه در فعل خود، به بدن احتياج ندارد (شرح الأسماء الحسنى، ج ١، ص ٢٥٢ و ٤٨٢). براى آگاهى بيشتر، ر.ك : دايرة المعارف تشيّع، ج ١٠ ص ٢٤٦ (مدخل «صادر اوّل» به قلم حسن بيد عرب و منابع ياد شده در آن).[١٤] البتّه دقّت شود كه حديث «جنود عقل و جهل»، چهاردهمين حديث كتاب عقل و جهل است.[١٥] شرح اُصول الكافى، ج ١، ص ٢٠٣.[١٦] همان جا.