دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧٣
١٩٣.سنن النسائى ـ به نقل از سائب بن يزيد ـ :روز جمعه ، هر گاه پيامبر خدا بر منبر مى نشست ، بلالْ اذان مى گفت و چون از منبر فرود مى آمد ، اقامه مى گفت.
١٩٤.سنن الترمذى ـ به نقل از عون بن ابى جُحَيفه ـ :پدرم گفت : بلال را ديدم كه اذان مى گويد و مى چرخد و دهانش را اين طرف و آن طرف مى كند و دو انگشتش را در گوش هايش قرار داده است ، و پيامبر خدا در خيمه سرخ رنگش بود . فكر مى كنم كه گفت : خيمه چرمى . پس بلال با چوب دستى اى با نوك فلزى بيرون آمد و آن را در شن ها فرو برد و پيامبر خدا به طرف آن ، نماز خواند ، در حالى كه از برابر او سگ و الاغ عبور مى كردند . پيامبر صلى الله عليه و آله جامه اى قرمز به تن داشت ، به طورى كه انگار درخشندگى ساق هاى پايش را مى ديدم.
١٩٥.الطبقات الكبرى ـ به نقل از ابن ابى مُليكه يا ديگرى ـ :در روز فتح مكّه ، پيامبر خدا به بلال فرمود كه بر بام كعبه اذان بگويد . او بر بام كعبه رفت و اذان گفت . حارث بن هشام و صفوان بن اميّه نشسته بودند . يكى از آن دو به ديگرى گفت : اين حبشى را ببين! ديگرى گفت : اگر خدا [از اين وضع ]خوشش نيايد ، تغييرش مى دهد.
١٩٦.الخرائج و الجرائح : پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مكّه شد و هنگام ظهر بود . به بلال دستور [اذان گفتن ]داد . او بر بام كعبه رفت و اذان گفت . پس هر بتى كه در مكّه بود ، به رو در افتاد . چون سران قريش صداى اذان را شنيدند ، يكى از آنان با خودش گفت : فرو رفتن در دل زمين ، بهتر از شنيدن اين بانگ است! ديگرى گفت : خدا را شكر كه پدرم را تا امروز ، زنده نگه نداشت! پيامبر خدا فرمود : «فلانى! تو در دلت چنين گفتى ، و [تو] اى فلانى! در دلت چنان گفتى» . ابو سفيان گفت : تو مى دانى كه من چيزى نگفتم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «بار خدايا! قوم مرا هدايت كن كه آنان نادان اند» .