دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٥
٤٩.اُسد الغابة ـ به نقل از عمرو بن يحيى ، از پدرش ، از جدّش ـ :ما نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بوديم كه مردى برخاست و رفت و كفشش را فراموش كرد . يك نفر ، آن را برداشت و زير خود گذاشت . مرد بر گشت و گفت : كسى كفش ها را نديده است؟ آن مرد گفت : من آنها را برداشته ام . پيامبر خدا فرمود : «ترساندن مؤمن ، چه معنا دارد؟!» . مرد گفت : سوگند به آن كه تو را به حق بر انگيخت ، من فقط براى شوخى ، آنها را برداشتم! فرمود : «ترساندن مؤمن ، چه معنا دارد؟!» .
٣ / ٤
سخن آزار دهنده[١] در روزگار امير مؤمنان عليه السلام ، مردى ، مردى ديگر را ديد و به او گفت : من به مادرت محتلم شده ام . شكايت به نزد امير مؤمنان عليه السلام برده شد و آن مرد به امام گفت : اين مرد ، بر من افترا بست . امام عليه السلام فرمود : «چه گفت؟». گفت : مى گويد كه به مادرم محتلم شده است . امير مؤمنان عليه السلام فرمود : «عدالت ، اقتضا مى كند كه اگر بخواهى ، او را در آفتابْ نگه بدارم و سايه اش را حد بزنم ؛ چرا كه خواب ، مانند سايه است ؛ امّا او را به خاطر اين كه تو را آزرده است ، مى زنيم تا ديگر ، مسلمانان را آزار ندهد» .
[١] اين حديث ، در الكافى چنين آمده است : «از سماعه روايت شده است كه گفت : فرمود : ...» و به نام امام صادق عليه السلام تصريح نشده است ؛ امّا قواعد رجالى و تصريح به نام امام در علل الشرائع ، مؤيّد آن است كه روايت ، از امام صادق عليه السلام است .