دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٣
٥ / ٤
نخستين مسلمانانى كه برادر شدند
هماهنگى روحى ، يكى از مهم ترين پايه هاى دوستى و پيوند است . امير مؤمنان مى فرمايد : «جان ها ، هر گاه همگون باشند ، با هم الفت مى گيرند» . پيامبر خدا ، بر اين اساس و در پرتو شناختِ روانى دقيقى كه از ياران خود داشت ، اقدام به ايجاد برادرى در ميان افرادى كرد كه طبيعت روحى يكسانى داشتند . ابن عبّاس ، به همين نكته دقيق ، اشاره كرده ، آن جا كه گفته است : «هنگامى كه خداوند ، آيه: «همه مؤمنان با هم برادرند» را نازل كرد ، پيامبر صلى الله عليه و آله ميان همگنان و همايان، برادرى برقرار نمود». ترديدى نيست كه شناخت روابط برادرانه ـ كه پيامبر عظيم الشأن ، ميان ياران خود در جامعه اسلامى ايجاد كرد ـ ، در تحليل رخدادهاى صدر اسلام بسيار سودمند است . از همين رو ، ما با استفاده از داده هاى متون حديثى و تاريخى ، به اين موضوع مى پردازيم و با زيباترين گلچين ها و روابط برادرانه آغاز مى كنيم :
٢١٥.العُمدة ـ به نقل از اَنَس ـ :چون روز مباهله[١] شد و پيامبر صلى الله عليه و آله ميان مهاجران و انصار ، پيمان برادرى بست ، با آن كه على عليه السلام ايستاده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله او را مى ديد و جايش را مى دانست ، ميان او و كسى ، برادرى برقرار نكرد . پس على عليه السلام با چشم گريان رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله ، جوياى او شد و فرمود : «ابو الحسن چه شد؟». گفتند : اى پيامبر خدا! او با چشم گريان ، از اين جا رفت . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «اى بلال! برو و او را نزد من بياور» . بلال ، در پى على عليه السلام رفت . على عليه السلام با چشم گريان ، وارد خانه اش شده بود . فاطمه عليهاالسلامبه او گفت : «خداوند ، چشمانت را نگرياند! چرا گريه مى كنى؟». گفت : اى فاطمه! پيامبر خدا ، ميان مهاجران و انصار ، برادرى افكند و با آن كه من ايستاده بودم و او مرا مى ديد و مى دانست كجا ايستاده ام، ميان من و هيچ كس ، برادرى برقرار نساخت. فاطمه عليهاالسلام گفت : «خدايت اندوهگين نكند! شايد تو را براى خودش نگه داشته است» . بلال [ بر آنها وارد شد و] گفت : اى على! پيامبر صلى الله عليه و آله تو را طلبيده است . على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «چرا گريه مى كنى ، اى ابو الحسن؟» . گفت : اى پيامبر خدا! ميان مهاجران و انصار ، پيمان برادرى بستى و من ، ايستاده بودم و مرا مى ديدى و مى دانستى كجا ايستاده ام؛ امّا ميان من و هيچ كس ، برادرى برقرار نساختى! پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «من ، تو را براى خودم نگه داشته بودم . آيا دوست ندارى كه برادر پيامبرت باشى؟». على عليه السلام گفت : چرا ، اى پيامبر خدا! من كجا و اين افتخار، كجا؟ پس پيامبر خدا ، دست او را گرفت و بالاى منبر برد و فرمود : «بار خدايا! اين از من است و من ، از او هستم . هان! او براى من ، همچون هارون است نسبت به موسى . هان! هر كه من مولاى اويم ، اين على ، مولاى اوست» . پس على عليه السلام ، شادمان بر گشت . عمر بن خطّاب ، در پىِ او رفت و گفت : بَه بَه ، اى ابو الحسن! تو مولاى من و مولاى هر مسلمانى شدى.
[١] مصادف با بيست و چهارم ذى حجّه (وسائل الشيعة : ج ٨ ص ١٧١ ح ٤٧) .