دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧١
٤٨٩.تنبيه الخواطر : حكايت شده كه مالك اشتر در ميان بازار كوفه مى گذشت . جامه و عمامه اى بافته از پنبه بر تن داشت . يكى از بازاريان ، او را ديد و به شخصيت او اهانت كرد و فندقى به عنوان اهانت ، به سوى او پرتاب كرد . مالك اشتر گذشت و اعتنا نكرد . به آن مرد گفتند : واى بر تو ! آيا مى دانى به چه كسى پرتاب كردى ؟ گفت : نه! به او گفتند : اين ، مالك اشتر ، يار امير مؤمنان است . مرد به خود لرزيد و به سوى مالك ، ره سپار شد تا از او عذرخواهى كند . او را ديد كه وارد مسجد شده و نماز مى خوانَد . هنگامى كه نمازش تمام شد ، آن مرد ، خود را بر پاهاى مالك انداخت تا آنها را ببوسد . مالك گفت : اين ، چه كارى است ؟ گفت : از كارى كه انجام دادم ، عذر مى خواهم . مالك گفت : باكى بر تو نيست ! سوگند به خدا ، به مسجد نيامدم ، مگر آن كه [از خداوند ]برايت طلب بخشش كنم .ر . ك : ص ٢٠٩ (هماهنگى دل با زبان) و ص٢١٣ (دعوت با عمل ، پيش از زبان) و ص ٢٨١ (ناهمگونى كردار با گفتار) .