دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٥
« إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا . [١] پدرم تو را مى طلبد تا تو را به پاداش آب دادن [گوسفندان] براى ما ، مزد دهد » . موسى عليه السلام ، همراه او به خانه آنها رفت . معلوم شد دخترانى كه در كنار چاه آب ديده و به آنها كمك كرده بود ، فرزندان شعيبِ پيامبر هستند . هنگامى كه موسى عليه السلام وارد خانه شعيب عليه السلام شد ، وقت شام بود و غذا آماده . شعيب عليه السلام به جوان تازه وارد ، تعارف كرد و فرمود : يا شابُّ ! اِجلِس فَتَعَشَّ . اى جوان ! بنشين و شام بخور . امّا موسى عليه السلام ، همچنان ايستاده بود و بر سرِ سفره نمى نشست و در پاسخ ميزبان گفت : أعوذُ بِاللّهِ ! به خدا پناه مى برم ! شعيب عليه السلام كه از اين برخورد او شگفت زده شده بود ، گفت : ولِمَ ذلِكَ ؟ ألَستَ بِجائِعٍ ؟ ! چرا چنين مى گويى ؟ آيا تو گرسنه نيستى ؟ موسى عليه السلام در پاسخ گفت : بَلى ، و لكِن أخافُ أن يَكونَ هذا عِوَضا لِما سَقيتُ لَهُما ؛ و إنّا أهلُ بَيتٍ لا نَبيعُ شَيئا مِن عَمَلِ الآخِرَةِ بِمِل ءِ الأَرضِ ذَهَبا ! آرى [گرسنه ام] ؛ امّا مى ترسم كه اين شام در مقابل آب دادن به گوسفندان آن دو دختر باشد ، و ما خاندانى هستيم كه هيچ عملِ مربوط به آخرت را به زمينِ انباشته از طلا نمى فروشيم .
[١] قصص : آيه ٢٤ . [٢] نهج البلاغه : خطبه ١٦٠ ، بحار الأنوار : ج ١٣ ص ٥٠ ح ٢٠ . [٣] قصص : آيه ٢٥ . [٤] بحار الأنوار : ج ١٣ ص ٢١ و ج ٧٧ ص ١٠٣ .