دانشنامه قرآن و حديث
 
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص

دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ری‌شهری، محمد - الصفحة ٤٧١

آزمايش يوسف عليه السلام

قرآن

«[ياد كن] زمانى را كه يوسف به پدرش گفت : «اى پدر ! من [در خواب] ، يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم . ديدم [آنها ]براى من سجده مى كنند . [يعقوب] گفت: اى پسرك من ! خوابت را براى برادرانت حكايت مكن كه براى تو نيرنگى مى انديشند ؛ زيرا شيطان براى انسان، دشمنى آشكار است» .

«پس وقتى او را بردند و هم داستان شدند تا او را در نهان خانه چاه بگذارند و [چنين كردند ،] و به او وحى كرديم كه: قطعاً آنان را از اين كارشان ـ در حالى كه نمى دانند ـ باخبر خواهى كرد» .

«و آن بانو كه وى (يوسف) در خانه اش بود، خواست از او كام گيرد ، و درها را [پياپى ]چفت كرد و گفت : بيا كه برايت آماده است . [يوسف] گفت : «پناه به خدا ! او آقاى من است . به من جاى نيكو داده است . قطعا ستمكاران، رستگار نمى شوند» . [آن زن ]آهنگ او كرد و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او مى كرد . چنين كرديم تا بدى و زشتكارى را از او باز گردانيم؛ چرا كه او از بندگان مخلَص ما بود» .

«گفت : آيا دانستيد ، وقتى كه نادان بوديد ، با يوسف و برادرش چه كرديد ؟ گفتند : آيا تو خود ، يوسفى ؟ گفت : من يوسفم و اين برادر من است . به راستى، خدا بر ما منّت نهاده است . بى گمان، هر كه تقوا و شكيبايى پيشه كند ، خدا مزد نيكوكاران را تباه نمى كند» .

حديث

٢٢.علل الشرائع ـ به نقل از ثُمالى ـ :نماز صبح روز جمعه را در مدينه با امام زين العابدين عليه السلام خواندم. وقتى ايشان از نماز و تسبيحات فارغ شد، از جا برخاستيم و به اتّفاق، به طرف منزل ايشان رفتيم . به درِ منزل ايشان كه رسيديم ، كنيز خود به نام سكينه را صدا زد و به او فرمود : «به هر سائلى كه از درِ منزل من عبور كرد، حتما غذا بدهيد ؛ چرا كه امروز ، روز جمعه است» . كنيز گفت : حتّى سائلى كه مستحق نباشد؟ فرمود : «مى ترسم برخى از سائلان، مستحق باشند و ما آنها را غذا نداده، رد كنيم و آنچه بر يعقوب نازل شد ، بر ما خاندان نيز نازل گردد . بنا بر اين به هر سائلى غذا بدهيد و حتما او را بهره مند نماييد . يعقوب، هر روز، قوچى را سر مى بريد و از آن، صدقه مى داد و خود و عيالش نيز از آن تناول مى كردند . شب جمعه اى، هنگام غروب، وقتى يعقوب مى خواست غذا بخورد، سائلى مؤمن كه روزه دار و مستحق بود، و از خانه وى عبور مى كرد، فرياد زد : سائلى غريب و گرسنه را از زيادىِ غذاى خود، غذا بدهيد . چند بار اين خواسته را تكرار كرد و يعقوب و اهل خانه اش آن را مى شنيدند و چون به استحقاقش واقف نبودند ، گفته اش را تصديق نكردند . سائل، چون از احسان آنها مأيوس شد و شب فرا رسيد ، كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و اشك ريخت و از گرسنگى خود به حق تعالى شِكوه نمود و آن شب را با گرسنگى و دهان روزه به صبح رساند، در حالى كه شكيبايى پيشه كرده و سپاس گزار خدا بود . از سوى ديگر ، يعقوب و خانواده اش سير و با شكم پر، شب را به صبح رسانده بودند و زيادىِ غذايشان هم نزدشان بود . خداوندت در صبح آن شب به يعقوب وحى فرمود : «اى يعقوب ! بنده مرا بسيار خوار نمودى و بدين وسيله خشم مرا بر انگيختى و مستوجب تنبيه و نزول عذابم و گرفتارى خود و فرزاندانت شدى . اى يعقوب! محبوب ترينِ انبيا و گرامى ترينِ آنها نزد من، كسى است كه به مساكينِ بندگانم ترحّم كند و آنها را به خود، نزديك نمايد و غذايشان بدهد و پشت و پناه آنها باشد . اى يعقوب ! چرا شب گذشته به بنده ما ذِميال كه در پرستش ما سخت كوشا بود و از ظاهر دنيا به اندكى بسنده نمود ، و هنگام افطارش به در منزل تو رسيد و فرياد زد : به سائل غريب ره گذر و بنده قانع ، ترحّم كنيد و غذا بدهيد ، يك ذرّه هم غذا نداديد؟! او پس از آن كه مأيوس از درِ خانه تو گذشت ، كلمه استرجاع (إنّا للّهِِ وَ إنّا إلَيهِ راجِعون) بر زبان ، جارى كرد و اشك ريخت و شكايت حالش را نزد من نمود و شب را در حالى كه ستايش مرا به جا مى آورد، با گرسنگى به سر برد و صبح نمود، در حالى كه روزه دار بود . تو ـ اى يعقوب ـ با فرزندانت سير خوابيديد و شب را به صبح رسانديد، حال، آن كه زيادىِ غذا نزدتان مانده بود . اى يعقوب ! آيا نمى دانى كه عقوبت و مؤاخذه من در باره دوستانم، سريع تر و زودتر از تنبيه و عقوبت دشمنانم است؟ و اين نيست، مگر حسن نظر من به دوستان و در استدراج قرار دادن دشمنانم . به عزّت و جلال خودم سوگند ، بلايم را بر تو نازل خواهم نمود ، تو و فرزندانت را در معرض مصيبت قرار خواهم داد و با عقوبتم آزارت خواهم نمود . پس آماده بلاى من باشيد و به قضاى من راضى و در مصيبت ها شكيبا باشيد» . به امام على بن حسين عليه السلام گفتم : فدايت شوم ! يوسف در چه وقت، آن خواب را ديد؟ امام عليه السلام فرمود : «در همان شبى كه يعقوب و خاندانش سير خوابيدند و ذميال با شكمى خالى و گرسنه شب را سپرى نمود . هنگامى كه يوسف خواب ديد و بامدادان آن را براى پدرش يعقوب تعريف نمود ، يعقوب وقتى خواب را شنيد، با توجّه به وحى خداوند به وى كه : آماده بلا باش ، غمگين شد و به يوسف فرمود : خوابت را براى برادرانت تعريف مكن ؛ چون مى ترسم بر ضدّ تو نقشه اى بكشند . يوسف، خواب را كتمان نكرد ؛ بلكه آن را براى برادرانش تعريف نمود» . امام زين العابدين عليه السلام فرمود : «اوّلين بلايى كه بر يعقوب و خانواده اش وارد شد ، حسد برادران يوسف، پس از شنيدن خواب او بود» . امام عليه السلام فرمود : «مهر يعقوب بر يوسف، از آن پس زياد شد و بيمناك گرديد كه مبادا آنچه خداىت به او وحى نموده كه آماده بلا باشد ، تنها در باره يوسف باشد . از اين رو در بين فرزندان ، بخصوص به يوسف، مهربانى زيادى نشان مى داد . برادران يوسف، وقتى آن را از يعقوب نسبت به يوسف مشاهده كردند و ديدند كه پدر چگونه يوسف را تعظيم مى نمايد و وى را بر ايشان ترجيح مى دهد، بر آنان گران آمد و در بينشان گرفتارى آغاز شد و آن، اين بود كه در باره يوسف به مشورت پرداختند و گفتند : يوسف و برادر او «در پيش پدر ما، از ما محبوب ترند ، در حالى كه ما چندين برادريم . اشتباه او در دوست داشتن يوسف، نيك پديدار است . [كسى گفت :] يوسف را بكشيد يا در ديارى دور از پدر بيفكنيد كه توجّه پدر به طرف شما جلب مى شود . و بعد از آن (كشتن يا دور كردن يوسف) ، مردمى درستكار شويد، يعنى توبه مى كنيد» . اين جا بود كه «فرزندان يعقوب به پدر گفتند : اى پدر! چرا تو ما را بر يوسف، امين نمى دانى ، در صورتى كه ما برادران، همه خيرخواه او هستيم . فردا او را با ما به صحرا فرست كه بگردد» تا آخر آيه . يعقوب فرمود : «اين كه او را ببريد، سخت مرا نگران مى كنيد و مى ترسم كه گرگ، او را بخورد» . يعقوب عليه السلام به خاطر آن كه در خصوص يوسف ـ كه موقعيت ويژه اى در قلب او داشت و علاقه زيادى به او در خود احساس مى كرد ـ مورد آزمايش خداىت قرار نگيرد ، يوسف را از برادرانش گرفت تا نگذارد وى را به صحرا ببرند» . امام عليه السلام فرمود : «قدرت خدا و قضاى مقدّرش غالب گرديد و درباره يعقوب و يوسف و برادران او ، مشيّت الهى نافذ شد . از اين رو ، يعقوب نتوانست اين بلا را از خود و يوسف و برادرانش دفع كند و با اين كه ناراضى بود ، يوسف را به ايشان داد و به انتظار آزمايش خدا در باره يوسف نشست . برادران يوسف، وقتى از منزل بيرون رفتند ، يعقوب به سرعت، خود را به ايشان رساند و يوسف را از ايشان گرفت و به سينه چسبانيد و با او معانقه كرد و گريست و بعد وى را به آنها سپرد . برادران، به شتاب، يوسف را با خود بردند ؛ چون بيم داشتند يعقوب او را از دستشان بگيرد و به آنها ندهد . چون وى را همراه خود بردند و از پدر دور نمودند ، به نيزارى رسيدند . گفتند : يوسف را در همين مكان مى كُشيم و زير اين درختان مى اندازيم تا امشب گرگ او را بخورد . برادر بزرگ گفت : «يوسف را نكشيد؛ بلكه اگر در صدد انجام كارى هستيد ، او را در نهان خانه چاه انداخته تا برخى از كاروانيان [كه از آن جا عبور مى كنند]، او را بيابند» . يوسف را بر سر چاهى بردند و سپس وى را به درون چاه افكندند . آنها گمان داشتند كه يوسف در آب چاه غرق مى شود ؛ ولى وقتى يوسف در ته چاه قرار گرفت ، برادران را صدا زد و گفت : اى فرزندان رومين ! سلام مرا به يعقوب برسانيد . برادران وقتى سخنان يوسف را شنيدند ، برخى به بعضى ديگر گفتند : از اين جا به جاى ديگر نرويد تا يقين كنيد يوسف مرده است . پس از حوالى چاه جدا نشدند تا شب فرا رسيد . به طرف پدر باز گشتند و شبانه در حالى كه مى گريستند ، «گفتند : اى پدر! ما در صحرا براى مسابقه رفته بوديم و يوسف را در كنار اثاث خود گذارديم . يوسف را گرگ خورد» . يعقوب وقتى سخنان آنان را شنيد ، كلمه استرجاع بر زبان جارى كرد و اشك ريخت و آنچه را كه خداىت به وى وحى فرموده بود كه آماده بلا باش ، به ياد آورد ، پس شكيبايى پيشه كرد و خود را براى بلا آماده ساخت و به فرزندان فرمود : «[اين طور كه مى گوييد، نيست؛ ]بلكه اين امر زشت را نفْس در نظر شما زيبا جلوه داد» . پيش از آن كه يوسف، تأويل خواب راستش را ببيند ، ممكن نيست خداىت، گوشت او را طعمه گرگ نمايد» . امام عليه السلام سخنانش كه به اين جا رسيد ، لب از گفتار فرو بست . روز بعد كه خدمت آن سَرور مشرّف شدم ، گفتم : فدايت شوم! ديروز، قصّه يعقوب و فرزندانش را بيان نموديد و به ماجراى يوسف و برادران او كه رسيديد ، سخنانتان را قطع نموديد . تقاضا دارم آن را ادامه دهيد . فرمود : «صبح كه شد ، برادران يوسف گفتند : برويم ببينيم آيا يوسف زنده است يا مرده! وقتى به سر چاه رسيدند ، كاروانى آن جا رسيد و سقّاى قافله را براى آب فرستادند . سقّا دلوش را در چاه، سرازير نمود تا آب بكشد و وقتى دلو را بالا كشيد ، ديد پسرى به دلو آويزان است . به همراهانش گفت : مژده باد شما را به اين پسر ! وقتى يوسف را از چاه بيرون آوردند، برادران وى جلو آمدند و گفتند : اين پسر ، برده ماست كه ديروز در چاه افتاد و امروز آمده ايم تا او را بيرون آوريم . پس يوسف را از دست كاروانيان گرفتند و او را به گوشه اى بردند و به وى گفتند : يا اقرار كن كه برده ما هستى تا تو را به يكى از اين كاروانيان بفروشيم و يا تو را خواهيم كُشت! يوسف فرمود : مرا نكشيد و هر چه خواستيد، انجام دهيد . برادران، او را نزد كاروانيان آوردند و گفتند : آيا از شما كسى هست كه اين برده را از ما بخرد؟ مردى از ميان آنها يوسف را به بيست درهم خريد ، در حالى كه پسران يعقوب، چندان راغب اين فروش نبودند . بارى! خريدار يوسف، او را از صحرا به شهر آورد و وى را به پادشاه فروخت ، چنان كه خداىت در قرآن مى فرمايد : «آن شخص مصرى كه يوسف را خريد، به همسر خويش سفارش نمود كه : مقامش را گرامى بدار كه اين غلام، اميد است كه به ما نفع بخشد ، يا او را به فرزندى برگزينيم» . به امام زين العابدين عليه السلام گفتم: روزى كه يوسف را در چاه انداختند، چند سال داشت؟ فرمود : «نُه سال از عمرش گذشته بود» . گفتم : در آن روز، بين منزل يعقوب تا مصر، چه قدر فاصله بود؟ فرمود : «دوازده روز راه» و سپس فرمود : «يوسف، زيباترينِ مردم زمان خود بود و وقتى به سنّ نزديك بلوغ رسيد ، همسر عزيز مصر تلاش كرد با او ارتباط برقرار كند . يوسف به او فرمود : به خدا پناه مى برم! من از خاندانى هستم كه گرد زنا نمى گردند . همسر عزيز وقتى چنين ديد ، درهاى قصر را به روى خود و يوسف بست و گفت : نترس! آن گاه خود را به روى يوسف افكند . يوسف به طرف درِ قصر فرار كرد و وقتى به در رسيد ، آن را باز نمود . در اين وقت، همسر عزيز به او رسيد و از پشت، پيراهن يوسف را چنگ زد و گرفت و آن را از بدن يوسف بيرون آورد ؛ ولى يوسف از چنگالش گريخت. در اين هنگام، «هر دو در كنار درِ قصر ، به عزيز رسيدند . همسر عزيز گفت : مجازات كسى كه به ناموس تو نظر بد داشته باشد ، يا زندان و يا عذاب دردناك است» » . امام عليه السلام فرمود : «عزيز مصر تصميم گرفت يوسف را تنبيه كند . يوسف به او گفت : به خداى يعقوب سوگند ، من به ناموس تو، قصد سوئى نكردم ؛ بلكه «او با من قصد رابطه گذاشت» . براى اين كه به درستى گفته من اطمينان پيدا كنى ، از اين كودك سؤال كن كه كدام يك از ما دو نفر، متعرّض ديگرى شديم» . امام عليه السلام فرمود : «نزد آن زن ، كودكى از اقوامش بود كه به ديدن او آمده بود و وقتى عزيز از آن كودك پرسيد ، خداوند، او را به سخن آورد و او گفت : اى پادشاه ! به پيراهن يوسف، نگاه كن . اگر از جلو چاك خورده باشد ، او متعرّض همسر تو شده و اگر از پشت، چاك شده است ، همسرت متعرّض او گرديده است . عزيز، وقتى سخن آن كودك و قصّه اى را كه او بازگو كرد ، شنيد ، سخت به فغان آمد . پس پيراهن را طلبيد و به آن نگريست و وقتى ديد كه پيراهن از پشت، چاك خورده است ، به همسرش گفت : «اين از حيله شماست» و سپس رو به يوسف نمود و گفت : اى پسر ! «از اين قصّه در گذر» . مبادا كسى آن را از تو بشنود . آن را پنهان دار» . امام عليه السلام فرمود : «يوسف، اين راز را پنهان نكرد ؛ بلكه در شهر پخش كرد ، تا جايى كه زنان شهر، آگاه شدند و گفتند : «همسر عزيز، قصد رابطه با غلام خويش را داشته است» . اين خبر به گوش همسر عزيز رسيد . در پى آنان فرستاد و از آنها دعوت نمود و غذايى تهيّه كرد و مجلسى بياراست . «پس از آن، به هر زنى، ترنجى و كاردى داد» و سپس به يوسف دستور داد كه : «وارد مجلس شو ! چون زنان مصر، چشمشان به او (يوسف) افتاد، وى را بزرگ [و شگرف{يافتند و ]به جاى ترنج،] دست هاى خود را بريدند» و گفتند آنچه را كه گفتند . همسر عزيز، خطاب به ايشان گفت : اين است جوانى كه مرا در محبّتش ملامت كرديد . زنان از نزد همسر عزيز رفتند و هر كدام به طور پنهانى دنبال يوسف فرستادند و از او تقاضاى ملاقات كردند . يوسف از اين خواسته [ى آنان] امتناع ورزيد و به درگاه خدا عرضه داشت : «اگر تو حيله اينان را از من دفع نكنى ، به آنها ميل مى كنم و از جاهلان خواهم شد» . پس خداىت، حيله زنان را از او دفع نمود . بارى! پس از آن كه قصّه يوسف و حكايت همسر عزيز و داستان زنان، در مصر شايع شد، با آن كه پاك دامنى يوسف براى پادشاه با گفته آن كودك روشن شد ، [پادشاه ]تصميم گرفت يوسف را چندى به زندان بفرستد . پس، او را زندان نمود و با يوسف، دو جوان ديگر زندان شدند و قصّه آن دو با يوسف را خداىت در قرآن كريم نقل نموده است» . سخنان امام زين العابدين عليه السلام به اين جا كه رسيد ، ايشان لب از گفتار فرو بست .