دانشنامه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٤١
فصل هشتم : آثار تبليغ عملى
٨ / ١
تأثير مهربانى با كودكان
٤٧٥.المناقب ، ابن شهرآشوب ـ به نقل از ليث بن سعد ـ :روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى نماز مى گزارْد و حسين[ عليه السلام ] در حالى كه خُردسال بود ، نزديك ايشان بود . هر گاه پيامبر صلى الله عليه و آله به سجده مى رفت ، حسين مى آمد و بر پشت ايشان سوار مى شد . آن گاه پاهاى خود را مى جنبانْد و مى گفت : «هى ! هى !» . هر گاه پيامبر خدا مى خواست سر از سجده بر دارد ، حسين را مى گرفت و در كنار خويش مى نهاد و وقتى به سجده مى رفت ، حسين ، مجدّدا بر پشت ايشان سوار مى شد و مى گفت : «هى ! هى !» . او پيوسته چنين مى كرد ، تا آن كه پيامبر صلى الله عليه و آله از نمازش فارغ شد . در اين هنگام ، مردى يهودى گفت : اى محمّد ! شما با كودكان كارى انجام مى دهيد كه ما چنين نمى كنيم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : «هان ! اگر شما به خدا و پيامبرش ايمان داشته باشيد ، با كودكان ، مهربانى مى كنيد» . مرد يهودى گفت : پس من به خدا و فرستاده اش ايمان مى آورم . بدين ترتيب ، با ديدن اين بزرگوارى از پيامبر صلى الله عليه و آله ، با آن عظمت جايگاه ، اسلام آورد .
٨ / ٢
تأثير حُسن هم نشينى
٤٧٦.امام صادق عليه السلام ـ به نقل از پدرانش عليهم السلام ـ :امير مؤمنان با مردى ذِمّى (اهل كتاب) همراه شد . مرد ذمّى گفت : اى بنده خدا ! مقصدت كجاست ؟ فرمود : «مقصد من ، كوفه است» . هنگامى كه ذمّى راهش را كج كرد . امير مؤمنان نيز همگام با او راهش را كج نمود . ذمّى به ايشان گفت : آيا مقصد تو كوفه نبود ؟ به او فرمود : «آرى» . مرد ذمّى به ايشان گفت : تو كه راهت را رها كردى ! به او فرمود : «مى دانم !» . آن مرد گفت : تو با آن كه مى دانى ، راهت را با من كج كردى ؟ امير مؤمنان به او فرمود : «اين ، از كمالِ همراهى است كه شخص به هنگام جدا شدنِ همراه خود ، براى بدرقه اش چند قدمى بر دارد . پيامبرِ ما به ما چنين دستورى داده است» . ذمّى به ايشان گفت : آيا پيامبر تان ، اين چنين گفته است ؟ فرمود : «آرى» . ذمّى گفت : لابد آن كه از ايشان تبعيت كرده ، به خاطر اعمال بزرگوارانه اش بوده است . پس من تو را گواه مى گيرم كه بر دين تو هستم . و آن مرد ذمّى با امير مؤمنان باز گشت و هنگامى كه امام را شناخت ، اسلام آورد .