يكصد درس زندگى از امام على(ع) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٣
نكتهها و پيامها ١- در روزهاى پايانى جنگ صفّين، وقتى خدعه جاى جنگ نشست و پيكانِ شيطنت، با پيكار و سياست در آميخت و تير فريب بر شمشير حق، پيشى گرفت، قرآن بر بالاى نيزه رفت و چشمهاى ظاهر بين را خيره كرد، مردم عراق، دست از كارزار كشيدند و از على بن ابيطالب نيز به اصرار خواستند تا هر چه زودتر سلاح بر زمين افكَنَد و به صلح و حكميت تن در دهد. انگيزش اين كار در آنها متفاوت بود:
الف- عدهّ اى شبهه برايشان پيش آمد و تصور كردند كه معاويه واقعاً مىخواهد بر اساس قرآن عمل كند و به حكم الهى تن در دهد و هيچگونه حيلهاى را احتمال ندادند، آنها عوام مسلكان بودند.
ب- عدهاى از جنگ نسبتاً دراز مدّت صفين، به تنگ آمده بودند و احساس خستگى مىكردند و با اين بهانه شمشير بر زمين نهادند و آنها «رفاه طلبان» بودند.
ج- برخى بُغض و كينه حضرت على عليه السلام را از پيش در دل داشتند و فرصت نمىيافتند آن را اظهار كنند.
همين كه راهى برايشان باز شد آنها نيز حريم را شكستند و از على گسستند و به دشمنان او پيوستند. آنان «عداوت پيشگان» بودند.
آنها با اين بهانههاى شيطانى و جاهلى، امام خود را به استيضاح كشيدند.
حضرت به ناچار، آتش بس تحميلى و حكميت را پذيرفت. «١» و سپس در جمع آنان، خطبهاى خواند و انگيزه پذيرش حكميت را بيان كرد و فرمود: