دين پژوهى - ابراهیم زاده، عبدالله - الصفحة ٩٥
كوتاه سخن اين كه عقل مدرن يا عقل انگارى (راسيوناليسم) «١»، بشر انگارى (اومانيسم)، جدا انگارى دين از دنيا (سكولاريسم)، موجب شده تا عقل از آن جايگاه اصلىاش- كه بايد به عنوان پيامبر درونى همراه با پيامبر بيرونى هدايت همه جانبه انسان را به عهده گيرد- تنزل كند و همنشين حس و تخيل شود و با جهان بينى تجربى و حسى به انكار خدا و واقعيتهاى فراحسى بپردازد و انسان را ميزان و معيار همه چيز معرفى كند؛ آن هم انسانى كه در حد «حيوان سياسى» تنزل نموده و سر در آخور طبيعت نهاده و آرمان نهايىاش رسيدن به لذائذ مادى و تأمين انتظارات و خواستههاى نفسانى مىباشد و بس. «٢» در رابطه با بينش ياد شده با ويژگىهايى كه بيان شد (بشر انگارى، جدا انگارى عقل از دين و دين از دنيا و نيز معرفت و شناخت را محدود و منحصر به تجربه و حس دانستن)، بايد گفت اين بينش و تفكر در خاستگاه اوليهاش «غرب مسيحى» و در محدوده زمانى خاص و نيز در نقطه اوج خود، توانست به عنوان تفكر برتر و مترقىتر مطرح شود و طرفداران پرو پا قرصى هم پيدا كند، ولى پس از اندك زمانى كه پيامدهاى ناگوار و آثار سوء و غير قابل قبول آن بويژه در خصوص معنويت زدايى، ايجاد بحران اخلاقى، انحطاط فكرى- عقيدتى و فساد اجتماعى، پديدار گشت، در خود غرب از رونق افتاد و با مخالفان و مخالفتهاى جدى مواجه گشت.
گواه بر آن، چنان كه ياد شد، اقبال عمومى و جدى به معنويت و خدا در غرب است كه به طور فزاينده در حال رشد و گسترش است؛ و عموم انديشمندان واقع بين و در رأس آنان دانشمندان علوم اجتماعى و روانشناسى، تنها راه نجات غرب از اين بن بستهاى فكرى و سرخوردگى نسل جوان از زندگى ماشينى و نيز رهايى از منجلاب اخلاقى و فساد را، بازگشت دوباره به دين و مذهب و اخلاق اعلام مىدارند.
اما جاى بسى تعجّب اين جا است كه برخى روشنفكران داخلى و عقلگرايان افراطى، در اين دوران بازگشت بشر غربى و شرقى به دين و خدا و نيز عصر احياى تفكر دينى و بويژه احياى اسلام ناب محمدى (ص) در جهان اسلام و ايران، بر طبل «عقلانيت مدرن» مىكوبند و