اخلاق نظامى - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ١٣٤
و خواست بر دست مهمانان آب بريزد. امام خود برخاست، ابريق را گرفت تا بر دست مهمان خويش آب بريزد. در اين حال، ميهمان با سرعت، دست خود را عقب كشيد و عرض كرد: «اى اميرمؤمنان! چگونه در محضر خدا، كسى مثل شما روى دست من آب بريزد؟!» امام فرمود: «درست است كه خدا تو را مىبيند، ولى من برادر توام، بنشين و دستت را بشوى، پاداش اين كار آن است كه در بهشت، ده چندان بر من خدمت خواهند كرد.» ميهمان پذيرفت و دستش را شست. سپس آن حضرت، ابريق را به فرزندش، محمد حنفيه، داد و فرمود: «اگر اين پسر به تنهايى ميهمان من بود، خود آب بر دستش مىريختم، ولى خداوند دوست دارد ميان پدر و پسر تفاوتى باشد. برخيز! تو نيز بر دست پسر آب بريز.» «١» ٣- حضرت باقر عليه السلام مىفرمايد:
پدرم با كسانى مسافرت مىكرد كه او را نشناسند و با كاروانيان شرط مىكرد كه برخى نيازمندى هايشان را برآورده سازد و به آنان خدمت كند. در سفرى آن حضرت سرگرم خدمت به مسافران بود كه فردى از آن ميان او را شناخت و به اهل كاروان گفت: «آيا مىدانيد اين شخص كيست؟» گفتند: نه. گفت: «اين على بن الحسين عليه السلام است.» مسافران گرد حضرت حلقه زدند، دست و پاى ايشان را بوسيدند و گفتند: اى فرزند رسول خدا! آيا مىخواهيد ما دوزخى شويم؟! اگر خداى نخواسته ما به شما بىادبى مىكرديم، بدبخت مىشديم، چه سبب شد كه چنين كنيد؟ فرمود: «من هرگاه با آشنايان مسافرت كنم، آنان به احترام پيامبر بيش از حد به من خدمت مىكنند. از بيم آن كه مبادا شما نيز چنين كنيد، نشناخته با شما همراه شدم.» «٢» ٤- همچنين درباره حضرت عيسى عليه السلام نقل است:
روزى به يارانش فرمود: «از شما خواهشى دارم.» گفتند: «بفرما اى روح اللّه! ما در خدمت شماييم.» گفت: «مىخواهم پاى شما را بشويم.» گفتند: «ما به چنين كارى