اخلاق نظامى - الهامى نيا، على اصغر - الصفحة ٦٥
اذان گفت و به يگانگى خدا و پيامبرى رسول خدا صلى الله عليه و آله گواهى داد و مردم را به نماز فراخواند و در همين حال مؤذن آنان نيز مانند ما اذان گفت. آيا ما و آنها مانند هم نماز به جا مىآوريم؟ اينك شك به دلم راه يافته است كه آنها آيا در جبهه باطلند يا خير؟!» عمّار گفت: «... آيا در جنگهاى بدر، احد و حنين بودهاى يا پدرت در اين جنگها بوده است كه ماجرا را براى تو بازگويد؟» گفت: «خير» عمار گفت: «راستى كه مواضع ما همان مواضعى است كه روزهاى بدر و احد و حُنين در زير پرچم رسول خدا صلى الله عليه و آله داشتيم و اينان در مواضع احزاب مشرك قرار دارند. آيا آن لشكر و افرادش را مىبينى؟ به خدا سوگند دوست دارم همه كسانى كه در اردوگاه معاويه گرد آمدهاند و با ما سر جنگ دارند، يك تن مىبودند و من سر او را مىبريدم و قطعه قطعهاش مىكردم. به خدا كه ريختن خون همه آنها چون ريختن خون گنجشك حلال است. آيا تو ريختن خون گنجشك را حرام مىدانى» گفت: «نه، حلال است.» عمار گفت: «آنان نيز خونشان حلال است. آيا اكنون شبههات را از دلت زدودم؟» گفت: «آرى، حقيقت را برايم روشن ساختى.» آن گاه آن مرد روانه شد، عمّار وى را خواست و گفت:
آگاه باش كه آنان چنان با شمشير ما را بزنند كه باطل گرايان شما را به شك اندازند تا بگويند: اگر اينان بر حق نبودند بر ما پيروز نمىشدند. به خدا سوگند آنان به اندازه خاشاكى، كه در چشم مگسى فرو رود، از حق بهره ندارند. به خدا سوگند اگر چنان ما را بزنند تا ما را به نخلستانهاى [دوردست] شهر هَجَر برانند، ذرّهاى در حقاّنيت خود و باطل بودن آنان ترديد نخواهم كرد. «١»