مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ١٩٤ - ذکر شهادت امیرالمؤمنین علیه السّلام
چقدر اینها با من دشمنی و شقاوت و بدبختی کردند!“
پیغمبر فرمود: ”ای علی، دعا کن!“ من دعا کردم: خدایا، بعد از من بدان را بر آنها مسلّط کن و به عوض آنها، ملاقات خوبان را نصیب من کن!
جدّت فرمود: ”ای علی، دعایت مستجاب شده است و سه شب دیگر میهمان ما هستی!“ ای حسن! این شب، شب سوّم است!»
حضرت به امام حسن فرمود:
«تو را وصیّت میکنم که بعد از من به صبر و بردباری رفتار کنی و با برادران خود به مهربانی و عطوفت! از همۀ آنها سرپرستی کنی و با برادرت محمّد بن حنفیّه مهربان باش! میدانی که من او را دوست دارم، و او فرزند پدر تو است. امّا دربارۀ حسین، او فرزند زهرا است و برادر اعیانی[١] تو است، و دیگر احتیاج به وصیّت و سفارش نیست!»
حضرت امام حسن خیلی گریه میکرد، امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «تو را به جان من و به حقّ من بر تو، گریه نکن!
فرزندش امام حسن عرض کرد: «پدر جان، کمر ما را شکستی! به خدا قسم آنقدر گریه برای مصیبت تو باشد!»
آقا از هوش رفت! سیّدالشّهدا علیه السّلام مانند ابر بهار گریه میکرد و از شدّت گریه، چشمانش آماس و ورم کرده بود. اشکهای آن حضرت به صورت امیرالمؤمنین ریخت، حضرت چشمان خود را باز کرد و حضرت امام حسین را در آغوش گرفت و فرمود:
«تو را به حقّی که بر تو دارم، گریه نکن! الآن در آسمانها بودم، دیدم گریۀ تو ملائکۀ آسمان را به گریه درآورده است! ای حسین من! بعد از این، این امّت کینههای دیرینهای از شما خواهند کشید و شما را به انواع مصائب مبتلا خواهند کرد، و تو را با تیر ستم شهید میکنند! بر تو باد به استقامت و صبر و تفویض امور خود به خداوند متعال!»
[١]. یعنی برادر پدری و مادری. (محقّق)