مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٧٠ - جاسوسی حاطب بن أبیبُلتَعة از اخبار پیامبر برای مشرکان مکّه
این کار دخالت داشتهاند. مثلاً این زن رفته است به آن زن دیگر گفته است، آنوقت هر دو رفتهاند به پدرهایشان گفتهاند. عایشه رفته است به ابوبکر گفته است و حفصه رفته است به عمر گفته است، و هم ابوبکر و هم عمر از قضایا مطّلع شدهاند؛ و در اینجا این دو نفر، هر دو خیانت کردهاند، چون هر دو سرّ پیغمبر را فاش کردهاند. سرّی که پیغمبر به حفصه فرموده بود و بعد او به عایشه و به پدرش گفت و افشای سرّ کرد؛ عایشه هم میداند این سرّ پیغمبر است و نباید بگوید ـ ولو اینکه حفصه به او گفته است، ولی بالأخره سرّ را که نباید بگوید ـ امّا او هم رفته است به پدرش خبر داده است؛ لذا هر دوی اینها مجرم شدند و آن هم چه جرمی، جرمی که سرّ پیغمبر را فاش کردند! سرّ پیغمبر را فاش کردن خیلی عقبه دارد و سرّ عادی نیست، بلکه دنیایی به هم میخورد!
جاسوسی حاطب بن أبیبُلتَعة از اخبار پیامبر برای مشرکان مکّه
مثل وقتی که پیغمبر میخواستند حرکت کنند و به مکّه بروند و مکّه را فتح کنند، مطلب را به هیچکس و به احدی خبر ندادند، چون بایستی تمام این لشگر حرکت کند و برود و یکمرتبه مکّه را بگیرد؛ و اگر اهل مکّه مطّلع میشدند که پیغمبر الآن قصد حرکت لشگر را به مکّه دارد، مجهّز میشدند، از مکّه بیرون میرفتند، با کفّار دست به یکی میکردند، یهود و نصاریٰ را میآوردند، و یک جنگی در مکّه تشکیل میشد که در اینصورت، پیغمبر و مسلمانها کشته میشدند! آنوقت حاطب بن ابیبُلتَعة که از مسلمانها است، به مشرکین مکّه خبر داد: «پیغمبر قصد حرکت دارد و لشگر کشیده است و دارد به سوی مکّه میآید!»
پیغمبر، امیرالمؤمنین را خواستند و گفتند:
یا علی، فلان زن دارد از مدینه در راه مکّه حرکت میکند و این کاغذ با او است؛ برو آن کاغذ را بردار بیاور!
امیرالمؤمنین علیه السّلام آمدند در راه دیدند که بله، زنی از زنها دارد به سوی مکّه حرکت میکند، ایستادند و جلوی او را گرفتند و گفتند: «کجا میروی؟ از شتر خودت پایین بیا و کاغذ را به من بده!