مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢١٠ - سعۀ عفو و رحمت الهی در حکایت پذیرش توبۀ نصوح جوان فاجر
شکافتم، بدن او را بیرون آوردم و کفن او را برداشتم، بدن دختر عریان ماند؛ کفن را که میبردم شیطان با من وسوسه کرد و گفت که نمیبینی چه هیکلی دارد و چقدر این دختر زیبا است! آمدم و با او عمل زشت انجام دادم.»
حضرت فرمودند: «برو بیرون ای فاسد! برو! برو! نَعوذُ باللَه! نَعوذُ باللَه! الآن آتش تو مرا دارد میگیرد! برو بیرون! برو بیرون!» با دست اشاره کردند و این جوان از در مسجد خارج شد.
او که پیغمبر رحمت است! خودش میگوید: «خداوند گناه را میآمرزد ولو به اندازۀ عرش خدا باشد!» ولیکن اینکه جوان را دارد بیرون میکند، یعنی چه؟ یعنی این گناه گناهی نیست که اینجا بیایی و بگویی: «أستَغفرُ الله!» بلکه باید تمام آثار سوء این گناه از کینونت وجودت خارج بشود تا پاک بشوی و گناهت آمرزیده بشود.
حضرت اشاره کردند و فرمودند: «برو بیرون! برو بیرون!» جوان از در مسجد بیرون رفت و گفت: «خدایا، پیش پیغمبر رحمتت آمدیم و او هم ما را بیرون کرد! پس کجا برویم؟» مقداری آذوقۀ مختصر تهیّه کرد و بیرون مدینه در بالای کوهی رفت و آنجا در بین دو سنگ، محلّی برای خودش معیّن کرد و چهل شبانهروز مشغول عبادت و گریه و زاری شد.
در روایت داریم که بدنش مثل یک استخوان شد، چشمها ورم و آماس کرده بود، آفتاب بدنش را سیاه کرده بود، آنقدر گریه میکرد که وحوش بیابان اطرافش جمع میشدند و مرغها بر او رقّت میکردند، دستهایش را هم با غُل به گردن میبست و خود را روی خاک میمالید [و میگفت]:
«خدایا، گناهی که کردهام از روی جهالت بوده است! کار زشتی بوده است، امّا حالا پشیمانم! سراغ پیغمبرت آمدم و پیغمبر رحمتت هم من را مأیوس کرد! کجا بروم؟ ای پروردگارم، سراغ تو آمدهام! گناه مرا میآمرزی یا نمیآمرزی؟!»
بعد از چهل شبانهروز که دعا میکرد، این دعا را کرد: «پروردگارا! اگرگناه من آمرزیده شده است، به پیغمبرت خبر بده تا به من اطّلاع بدهد؛ و اگر آمرزیده نشده است بدان که من طاقت عذاب قیامت را ندارم، آتشی بفرست تا همین الآن مرا محترق کند و از بین ببرد.»