مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٠٩ - سعۀ عفو و رحمت الهی در حکایت پذیرش توبۀ نصوح جوان فاجر
خدمت شما مشرّف بشود، اجازه میدهید که من او را خدمت شما بیاورم؟
حضرت فرمودند: «او را بیاور!» معاذ رفت و آن جوان را آورد.
حضرت دیدند حالش خیلی خیلی متغیّر است و همینطور دارد گریه میکند و با خود زمزمه و مناجات میکند! حضرت فرمودند: «وَیحَک! چرا حالت اینطور است؟ چرا اینقدر گریه میکنی؟!
عرض کرد: «یا رسولالله! گناهان خیلی خیلی مهمی انجام دادهام و میدانم که خدای علیّ أعلیٰ مرا نمیآمرزد! و اگر به بعضی از آن گناهان بخواهد مرا بگیرد، کافی است که مرا در جهنّم بیندازد؛ و میبینم که بهزودی مرا خواهد گرفت!»
حضرت فرمودند: «گناه تو بزرگتر است یا کوهها؟ عرض کرد: «گناه من!»
حضرت فرمودند: «گناه تو بزرگتر است یا این زمین و بیابانها و درختها و دریاها؟» عرض کرد: «گناه من!»
حضرت فرمودند: «گناه تو بزرگتر است یا خورشید، ماه، ستارگان، کرسی و عرش پروردگار؟» گفت: «یا رسولالله، گناه من!»
معاذ میگوید: حضرت حالشان به شبه حال غضب تغییر کرد و به او گفتند: «وَیحَک! گناه تو بزرگتر است یا خدای تو؟!» به سجده افتاد و گفت: «سبحانَ ربّی! سبحانَ ربّی! خدای من بزرگتر است! چیزی از خدای من بزرگتر نیست!»
حضرت فرمودند: «گناه بزرگ را مگر کسی جز خدای بزرگ میتواند ببخشد؟!» عرض کرد: «نه!»
مدّتی همینطور به حال سکوت گذشت، بعد حضرت فرمودند: «خُب ای جوان، ما را به بعضی از گناهانت خبر میدهی؟
عرض کرد: «بله یا رسولالله! من هفت سال شُغلم کفندزدی بود! شب در میان قبرستان میآمدم و قبر را میشکافتم و کفن مردههایی را که تازه دفن کرده بودند، میدزدیدم. بعد از هفت سال یک شب دختری از انصار فوت کرد و او را دفن کردند. من شب برای دزدیدن کفن او در میان قبرستان آمدم و قبر او را