ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - اين است آخرالزّمان
اين است آخرالزّمان
مهدى محمّد يارى
برداشت عمومى مردم از اصطلاح آخرالزّمان، مترادف با ملاحم و فتن است؛ مجموعهاى از جنگها، آشوبها و فتنههاى فراگير. آنها، مجموعهوقايع و حوادثى را كه در ظرف زمانى آخرالزّمان، به عنوان دوره و عصرى خاص، حادث مىشود، عين آن دوره و مترادف با آن مىشناسند. گويا، پيش آگاهى آنان از حجم، گستره و كيفيّت ابتلائات، يعنى مجموعهملاحم و فتن در آن دوره و عصر چنان است كه ظرف و مظروف را در هم عجين و يكى فرض مىكنند.
در ادوار و اعصار گذشته هم، فتنه و جنگ و آشوب فراوان رخ داده است. اساساً ملاحم و فتن در كيفيّت و كميّتى متفاوت با آدمى به زمين آمده و قرين همهادوار حياتش بوده است؛ زيرا عرصهزمينى محلّ بروز منازعات و تضادهاست و حسب همين تعامل و تضاد است كه حركت اتّفاق مىافتد؛ ولى منسوب شدن عصر و دورهآخرين پيامبر، حضرت خاتم الانبياء (ص) به آخرالزّمان، پيش از آنكه مرتبط به ملاحم و فتن اين عصر باشد، به جايگاه اين عصر و عهد و آخرين بودنش نسبت به ادوار پيشين بر مىگردد؛ زمانى كه در انتهاى آن، بشر بزرگترين تجربهتاريخى و عصر ظهور منجى موعود را در مىيابد.
آخرالزّمان، با بعثت نبى رحمت (ص) آغاز شد؛ چنانكه ايشان فرموند: «من پيامبر آخرالزّمان هستم»؛ دورهاى كه هر چه به انتهايش نزديكتر مىشود، بشر تلاطم و بحران را بيشتر تجربه خواهد كرد تا وقتى كه در اثر تراكم بحرانها، ملاحم و فتن و انباشتگى ظلم و جور به نهايت خودش مىرسد. در آن هنگامه، حيات آدمى در كميّت و كيفيّت، عين فتنه و ملحمه و از جنس آن مىشود. پيامبر اكرم (ص) از اين تراكم و انباشتگى ظلم و جور، با عبارت مملو شدن ياد مىكنند و مىفرمايند: «و يملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما؛[١] و زمين را پر از عدل و داد مىكند؛ آنچنان كه پر از ظلم و جور و ستم شده بود».
اين تعبير، انباشتگى ويژهظرفى را به نمايش مىگذارد كه ديگر در آن فضاى خالى وجود ندارد، گويا همهحجم حيات آدمى را در كيفيّت و كميّت از خود انباشته ساخته است.
از همين روست كه مىتوان گفت، وجه مميّز ملاحم و فتن آن عصر، با ساير اعصار قبل، ابتدا در فراگيرى و گستردگى بحرانها، ملاحم و فتنهها است؛ ورنه پيش از عهد حضرت رسولالله (ص) هم ملحمه و فتنه بوده، طغيانگر و جافى هم بوده؛ ليكن در هيچ عصرى ملحمه و فتنه در آن حدّ و قواره فراگير نبوده است.
اين فراگيرى نه به كثرت و تعدّد حاكمان و طاغيان ظالم و فتنهجو، بلكه به «فراگيرى و عموميّت ظلم و جور» ميان جوامع و مردم بر مىگردد. همهمردم، اعمّ از حاكم و محكوم، مالك و رعيّت، سلطان و شبان، جملگى در اين ظلم و در اين ظلمت شريكند و همراه و همگام با آن. بىشك، شما به دست همهمردم، چوب و چماق و اسلحه نمىبينيد؛ چنانكه همهمردم لباس حاكم و سلطان و امير بر تن ندارند و حتّى بسيارى از مردم، از ديدن ظلم و ستم رفته بر رعيّتى از سوى حاكم و سلطانى آزرده شده و ممكن است از او تبرّى هم بجويند؛ ولى مفهوم ستم و ظلم، تنها در جور و ستم حاكمان بر رعايا مصداق پيدا نمىكند؛ در حالى كه در نزد مردم، اين بارزترين مصداق ظلم، ستم حاكم بر رعايا، همهمفهوم و معنى ظلم را به خود