احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١٣ - باب اول در سؤال و جواب
اگر بر زمين رسيدى و اگر به دريا يا بديوار، بمردم و كاه و گوسپند، بجائى كه گفتى «انا ليلى و ليلى انا».
٥٤١ [گفت] نالندگانند و گران باران. نالندگان كسانىاند كه زخم خوردند، و گران باران ارباب وقتاند. هر كه زخم خورد جراحتش مرهم نپذيرد، و هر كه در بار وقت ماند جاى رحم باشد، كه خداى تعالى اگر آنچه به انبيا درآمد به اوليا درآمدى[١] يك لا اله الّا اللّه گوى بنماندى، اگر آنچه بر مصطفى ٧ درآمد اگر بر كوه قاف درآمدى كوه پاره پاره شدى.
٥٤٢ [گفت] «هر كه سفر زمين كند پاى آبله شود، و هر كه سفر آسمان كند دل آبله شود».
٥٤٣ پرسيدند كه «بهار جوانمردان چيست؟»
گفت «آنكه بىدل شوند. دريابها دريابها جلّاب محبت سرد كرده آيد امّا بدين عالم بسى نگشادند و آن قدر كه گشادهاند دوستان را بس نكرده است (؟) بدين معنى طالبان قدم برتر مىنهند تا مگر سيرآب شوند. چنان همى در تازند و تشنه همى ميرند. چون حاجى كه در گرما به باديه آب اندك وى را بس نكند خود را به چاه مىاندازد تشنه همى ميرد».
٥٤٤ پرسيدند از قدم مردان.
گفت «اوّل قدم آنست كه گويند «خداى و ديگر نه»، قدم دوم انس است، سيوم سوختن[٢] ...».
٥٤٥ شيخ[٣] پرسيد كه «آنجا كه ترا كشتند خون خود را ديدى؟»
گفت «بگوى آنجا كه مرا كشتند از آفريده هيچ كس نبود، و خون
[١]- چنين است در اصل.« بنماندى» ظاهرا به معناى باقى نمىگذاشت بكار رفته است.
[٢]- اينجا يك كلمه خوانده نمىشود، شايد« است» باشد.
[٣]- برتلس خوانده است: پس شيخ(؟)