احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ١١١ - باب اول در سؤال و جواب
٥٣٠ پرسيدند كه «چكنيم تا بيدار گرديم؟»
گفت عمر خويش از پيش برگيريت و چنان دانيت[١] كه نفس باز پسين آمده است و در ميان دو لب تو منتظر [است[٢]]، خواهد كه بيرون [شود[٣]]
٥٣١ بزرگى شيخ را گفت كه «همّتى بدار كه كتابهاى[٤] من پريشان شده است»
گفت: تو نيز همّتى بدار تا يك بار نام دوست بر زبان رانم چنانكه سزاست يا دو ركعت نماز كنم چنانكه از وى به من آمده است.
٥٣٢ پرسيدند كه «وسواس از چه خيزد؟»
گفت كه «مشغولى دل از سه چيز خيزد: از چشم و گوش و لقمه. به چشم چيزى بينى كه نبايد دل را مشغول كند؛ و به گوش چيزى شنوى كه نبايد دل ترا مشغول كند؛ و لقمه حرام دل را بيالايد وسواس پديد آيد».
٥٣٣ روزى شيخ از صوفيى پرسيد كه «دوست دارى كه با خضر ٧ دوستى دارى؟» گفت «دارم».
گفت «سال تو چند است؟» گفت «نود و هفت.»
گفت «نان خداى كه نود و هفت سال خوردهاى باز ده! نيكو نبود كه نان خداى خورى و صحبت با خضر دارى.»
٥٣٤ شيخ را پرسيدند كه «مريد راست گوى كيست؟»
گفت «آنكه سخن از دل گويد، يعنى آنكه در دلش باشد».
٥٣٥ پرسيدند كه «مريد كيست؟»
گفت «آنكه وى از در درآيد پير را به وى مشغول نبايد بود. مريد آن بود كه در صحبت پير هر كجا بنشيند شاد بود و اگر همه در صفّ
[١]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[٢]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[٣]- اين كلمات در اصل نسخه بعلّت موريانه خوردگى از ميان رفته و خوانده نمىشود.
[٤]- كلمه معلوم من نشد كه چه بوده است، شايد« كتابهاى»؟