احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٤ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
كوش چندانكه توانى كه اگر در راه فروشوى تو بر سود باشى و باكى نبود.»
٤٧٦ گفتند «كار تو چيست؟» گفت «همه روز نشستهام و بردابرد مىزنم.» گفتند «اين چگونه بود؟» گفت: آن كه هر انديشه كه بدون خدا در دل آيد آن را از دل مىرانم، كه من در مقامىام كه بر من پوشيده نيست سرّ مگسى در مملكت براى چه آفريده است و ازو چه خواسته است. يعنى بو الحسن نمانده است، خبردار حقّ است، من در ميان نيم، لاجرم هرچه در دست گيرم گويم «خداوندا، اين را نهاد تن من مكن».
٤٧٧ و گفت: پنجاه سال با خداوند صحبت داشتم باخلاص كه هيچ آفريده را بدان راه نبود. نماز خفتن بكردمى و اين نفس را بر پاى داشتمى و همچنين روز تا شب در طاعتش مىداشتم و در اين مدّت كه نشستمى به دو پاى نشستمى نه متمكّن، تا آن وقت كه شايستگى پديد آمد كه ظاهرم اينجا در خواب مىشد و بو الحسن به بهشت تماشا مىكرد و به دوزخ در مىگرديد، و هر دو سراى مرا يكى شد. با حق همى بودم تا وقتى كه دوزخ را ديدم، از حقّ ندا آمد «اين آن جائيست كه خوف همه خلق بديدهست».
از آنجاى بجستم و در قعر دوزخ شدم. گفتم «اين جاى منست». دوزخ با اهلش بهزيمت شد. نتوان گفتن كه چه ديدم، وليكن مصطفى را، ٧، عتاب كند كه «امّت را فتنه كردى.»
٤٧٨ و گفت: اين طريق خدا نخست نياز بود، پس خلوت، پس اندوه، پس بيدارى. و ميان نماز پيشين و نماز ديگر[١] پنجاه ركعت نماز ورد داشتى كه خلق آسمان و زمين در ان برخى نبودى. چون بيدارى پديد آمد آن همه را قضا كردن حاجت آمد.
٤٧٩ گفت: چهل سالست تا نان نپختم و هيچ چيز نساختم مگر براى مهمان، و ما در آن طعام طفيل بوديم. چنين باشد كه اگر جمله جهان لقمه
[١]- يعنى ميان نماز ظهر و نماز عصر.