احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٩٢ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٤٥٧ پرسيدند از مكر، گفت: آن لطف اوست ليكن مكر نام كرده است كه كرده با اوليا، مكر نبود.
٤٥٨ پرسيدند از محبت، گفت: نهايتش آن بود كه هر نيكوئى كه او با جمله بندگان كرده است اگر با او بكند بدان نيارامد، و اگر به عدد درياها شراب به حلق او فروكند سير نشود و مىگويد «زيادت هست؟».
٤٥٩ و پرسيدند از اخلاص، گفت: هر چه بر ديدار خدا كنى اخلاص بود، و هر چه بر ديدار خلق كنى ريا بود. خلق در ميانه چه مىبايد؟ جاى اخلاص خدا دارد.
٤٦٠ پرسيدند كه «جوانمرد به چه داند كه جوانمردست؟» گفت: بدانكه اگر خداوند هزار كرامت با برادر او كند و با او يكى كرده بود آن يك نيز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نيز برادر او را بود.
٤٦١ پرسيدند كه «ترا از مرگ خوف هست؟» گفت: مرده را خوف مرگ نبود؛ و هر وعيدى كه او اين خلق را كرده است از دوزخ در آنچه من چشيدهام ذرّهاى نبود، و هر وعده كه خلق را كرده است از راحت ذرّهاى نبود از آنچه من چشم مىدارم.
٤٦٢ و گفت: اگر خداى، تعالى، گويد «بدين صحبت جوانمردان چه خواهى؟» من گويم «هم اينان را خواهم».
٤٦٣ نقلست كه دانشمندى را گفت «تو خداى را دوست دارى يا خدا ترا؟» گفت «من خداى را دوست دارم». گفت: پس برو و گرد او گرد كه كسى كه كسى را دوست دارد پى او گردد[١]
٤٦٤ روزى شاگردى را گفت «چه بهتر بودى؟» شاگرد گفت «ندانم».
گفت «جهان پر از مرد همه همچون با يزيد».
٤٦٥ و گفت: بهترين چيزها دليست كه در وى هيچ بدى نباشد.
[١]- متن را مطابق نسخهH كردم.