احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٧٦ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
نشماريم.
٣٢٣ و گفت: من نگويم كه كار نبايد كرد ترا، امّا ببايد دانستن كه آنچه مىكنى تو مىكنى يا به تو مىكنند. آن بازرگانى اينست كه بنده با سرمايه خداوند مىكند، چون سرمايه با خداوند دهى تو با خانه شوى ترا به اوّل خداوندست و به آخر هم خداوند، و در ميانه هم خداوند، و بازار تو ازو رواست بىتو[١]، هر كه بنصيب خويش بازار بيند او را آنجا راه نيست.
٣٢٤ و گفت: همه مجتهدات از سه بيرون نبود: يا طاعت تن بود، يا ذكر به زفان يا فكر دل، و مثل اين چون آب بود كه به دريا در شود به دريا كجا پديد آيد، اين سه تمام، و گفت: آنگاه كه دريا پديد آيد جمله معامله او و از ان جمله جوانمردان غرقه شود. جوانمردى آن بود كه فعل خويش نبينى.
٣٢٥ و گفت كه: فعل تو چون چراغ بود، و آن دريا چون آفتاب، آفتاب چون پديد آيد به چراغ چه حاجت بود؟
٣٢٦ و گفت: اى جوانمردان هشيار باشيد كه او را به مرقّع و سجّاده نتوانيد ديد. هر كه بدين دعوى بيرون آيد او را كوفته گردانند، هرچه خواهى گو باش. جوانمردى بود كه نفس و جانى نبود. روز قيامت خصم خلق خلق است و خصم ما خداوند است. چون خصم او بود داورى هرگز منقطع نشود، او ما را سخت گرفته است و ما او را سختتر.
٣٢٧ و گفت: با خداى بزرگ همّت باشيد كه همّت همهچيزى به تو دهد مگر خداوندى، و اگر گويد «خداوندى نيز به تو دهم» بگوئى كه «دادن و دهم صفت خلق است. بگوى: اللّه بىجاى، اللّه بىخواست، اللّه بىهمه چيزى.
مستى آن را نيكو بود كه مى خورده بود.
٣٢٨ و گفت: تا كى گوئى «صاحب راى و صاحب حديث»؟ يك بار بگوى «اللّه» بىخويشتن، يا بگوى «اللّه» بسزاى او.
[١]- در اصل: نى تو.