احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦٣ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٢٠٩ و گفت: در همه حال مولاى توام و از ان رسول تو و خادم خلق تو.
٢١٠ و گفت: هشتاد تكبير بكردم، يكى بر دنيا، دوم بر خلق، سيم بر نفس، چهارم بر آخرت، پنجم بر طاعت؛ و اين را با خلق بتوان گفت، و ديگر را مجال نيست.
٢١١ و گفت: چهل گام برفتم، به يك قدم از عرش تا ثرى بگذاشتم، ديگران را صفت نتوان كرد. و اگر اين با كسى بگوئى كه ميان وى و خداوند حجابى نبود دل و جانش بشود.
٢١٢ و گفت: إلهى، اگر ميان من و تو حجابى بودى چنين نبودى. كسى بايستى كه زندگانيش به خداى بودى تا من صفت تو با او بكردمى كه اين خلق زنده نهاند.
٢١٣ و گفت: اگر اين رسولان و بهشت و دوزخ نبودى من هم ازين بودمى كه امروز هستم از دوستى تو و از فرمانبردارى تو از بهر تو.
٢١٤ و گفت: چون مرا ياد كنى جان من فداى تو باد، و چون دل من ترا ياد كند نفس من فداى دل من باد.
٢١٥ و گفت: إلهى، اگر اندامم درد كند شفا تو دهى، چون توم درد كنى شفا كه دهد؟
٢١٦ و گفت: إلهى، مرا تو آفريدى براى خويش آفريدى، از مادر براى تو زادم مرا بصيد هيچ آفريده مكن.
٢١٧ و گفت: از بندگان تو بعض نماز و روزه دوست دارند، و بعض حجّ و غزا و بعض علم و سجّاده، مرا از ان باز كن كه زندگانيم و دوستيم جز از براى تو نبود.
٢١٨ و گفت: إلهى، اگر تنى بودى و دلى بودى از نور، هم ترا نشايستى، فكيف تنى و دلى چنين آشفته كى ترا شايد؟
٢١٩ و گفت: إلهى، هيچ كس بود از دوستان تو كه نام تو بسزا برد تا بينائى