احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٨ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند. تكبير احرام پيوستم، بينائى من بر جاى بود كه نه بهشت ديدم و نه دوزخ. رضوان را گفتم «درآى، در اين نفس نصيب خويش يابى». فرا درآمد و در سيصد و شصت و پنج رگ من چيزى نديد كه ازو بيم داشت.
١٧٠ و گفت: هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند و چيزى خواستند، و بعضى خواستند و نيافتند، و باز جوانمردان را عرضه كردند نپذيرفتند، و باز بو الحسن نپذيرفت، و باز بو الحسن را ندا آمد كه «همه چيز به تو دهيم مگر خداوندى». گفتم «الهى اين داد و دهم از ميان برگير كه در ميان بيگانگان رود، و اين از غيرت بود كه نبايد كه بيگانگى بود».
١٧١ و گفت: انديشيدم وقتى كه «از من آرزومندتر بندهاى هست؟» خداوند، تعالى، چشم باطن من گشاده كرد تا آرزومندان او را بديدم، شرم داشتم از آرزومندى خويش. خواستم كه بدين خلق وانمايم عشق جوانمردان، تا خلق بدانستندى كه هر عشق عشق نبود، تا هر كه معشوق خود را بديدى شرم داشتى كه گفتى «من ترا دوست دارم».
١٧٢ و گفت: خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود، و بو الحسن آن گويد كه حق را با او بود.
١٧٣ و گفت: سى سالست تا روى فرا اين خلق كردهام و سخن مىگويم و خلق چنان دانند كه من با ايشان مىگويم، من خود با حقّ مىگويم، به يك سخن با اين خلق خيانت نكردم، به ظاهر و باطن با حقّ بودم، و اگر محمّد ٧ از اين در درآيد مرا از اين سخن خاموش نبايد بود.
١٧٤ و گفت: پدرم و مادرم از فرزند آدم بود. اينجا كه منم نه آدمست و نه فرزندان، جوانمردى راستى[١] با خدايست و بس.
١٧٥ و گفت: بقفا باز خفته بودم از گوشه عرش چيزى قطره قطره مىچكيد
[١]-- راستين.