احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٥٦ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
بعزّش بردارند، و هر كه پندارد كه خود را ستودهام بذلّش بردارند، كه اين سخنان من از آن درياى پاكست، زان خلق در وى برخه نيست.
١٥٤ و گفت: عافيت را طلب كردم در تنهائى يافتم و سلامت در خاموشى.
و گفت: در دل من ندا آمد از حق كه «اى ابو الحسن، فرمان مرا ايستاده باش كه من زندهاىام كه نميرم تا ترا حياتى دهم كه در آن حيات مرگ نبود، و هرچه ترا از ان نهى كردم دور باش از ان كه من پادشاهىام كه ملك مرا زوال نيست تا ترا ملكى دهم كه آن را زوال نباشد.»
١٥٥ و گفت: هر كه مرا بشناخت بدوستى حق را دوست داشت، و هر كه حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پيوست، و هر كه به صحبت جوانمردان پيوست به صحبت حقّ پيوست.
١٥٦ و گفت: زبان من به توحيد گشاده شد، آسمانها و زمينها را ديدم كه گرد بر گرد من طواف مىكردند و خلق از ان غافل.
١٥٧ و گفت: به دل من ندا آمد از حق كه «مردمان طلب بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكردهاند مرا، از من چيزى ديگر مىطلبند.»
١٥٨ و گفت: مزاح مكنيد، كه اگر مزاح را صورتى بودى او را زهره نبودى كه در آن محلّت كه من بودمى درآيد.
١٥٩ و گفت: عالم بامداد برخيزد، طلب زيادتى علم كند، و زاهد طلب زيادتى زهد كند، و بو الحسن در بند آن بود كه سرورى به دل برادرى رساند.
و گفت: هر كه مرا چنان نداند كه، من در قيامت بايستم تا او را در پيش نكنم در بهشت نشود، گو «اينجا ميا و بر من سلام مكن».
١٦٠ و گفت: چيزى به من درآمد كه مرا سى روز مرده كرد از آنچه اين خلق بدان زندهاند از دنيا و آخرت، آن گاه مرا زندگانيى داد كه در ان مرگ نبود. و گفت: اگر من بر خرى نشينم و از نشابور درآيم و يك سخن بگويم تا قيامت دانشمند بر كرسى ننشيند.