احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٤٥ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
دارم.»
٧٣ و گفت «عرش خداى بر پشت ما ايستاده بود. اى جوانمردان، نيرو كنيد و مرد آساى باشيد، كه بار گرانست».
٧٤ و گفت «چه گوئيد در مردى كه قدم نه به ويرانى دارد و نه به آبادانى، و خداى، تعالى، او را در مقامى مىدارد كه روز قيامت خدا او را برانگيزاند و همه خلق ويرانى و آبادانى به نور او برخيزند، و همه خلق را بدو بخشند، كه دعا نكند در اين جهان و شفاعت نكند در آن جهان؟»
٧٥ و گفت «در سراى دنيا زير خاربنى با خداوند زندگانى كردن از ان دوستر دارم كه در بهشت زير درخت طوبى كه ازو من خبرى ندارم».
٧٦ و گفت: اينجا نشسته باشم گاه گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد كه گويم «دست بركنم و آسمان از جاى برگيرم و اگر پاى بر زمين زنم به نشيب فرو برم». و گاه باشد كه به خويشتن بازنگرم روى با خدا كنم و گويم «با اين تن و خلق كه مرا هست چندين سلطنت به چه كار آيد؟».
٧٧ و گفت «چشندهام و خود ناپديد، و شنوندهام و خود ناپديد، و گويندهام و خود ناپديد».
٧٨ و گفت «دست از كار بازنگرفتهام تا چنان نديدم كه دست به هوا فراز كردم هوا در دست من شوشه زر كردند، و دست بدان فراز نكردم بسبب آنكه كرامت بود و هر كه از كرامت فراگيرد آن در بر وى ببندند و ديگرش نبود.»
٧٩ و گفت «فرو شوم كه ناپديد شوم در هر دو جهان، و يا برآيم كه همه من باشم. زنهار تا مرده دل و قرّا نباشى!»
٨٠ و گفت «به سنگ سپيد مسأله باز پرسيدم، چهار هزار مسأله مرا جواب كرد در كرامت».
٨١ و گفت «بدان كسى كه من تمنّى نان گستاخى كنم شما بدانيد كه او