احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٣٤ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
٣٤ عبد اللّه انصارى گويد كه «مرا بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند در همه راه با خود انديشه همى كردم كه «به همه حال بر اين پاى من ترك ادبى رفته است». چون در ميان شهر رسيدم گفتند «مردمان سنگ بر بام آوردهاند تا در تو اندازند». اندر اين ساعت مرا كشف افتاد كه روزى سجّاده شيخ باز مىانداختم سر پاى من بدان جا باز آمد. در حال ديدم كه دستهاى ايشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت».
٣٥ نقلست كه چون شيخ بو سعيد بر شيخ رسيد قرصى چند جوين بود معدود، كه زن پخته بود، شيخ گفت «ايزارى بر زبر اين قرصها انداز و چندانكه مىخواهى بيرون مىگير، و ايزار[١] برمگير». زن چنان كرد.
نقلست كه چون خلق بسيار گرد آمدند قرص چندانكه خادم همى آورد ديگر باقى بود، تا يك بار ايزار برداشتند قرصى نماند. شيخ گفت «خطا كردى، اگر ايزار برنگرفتى همچنان تا قيامت قرص از ان بيرون مىآوردندى». چون از نان خوردن فارغ شدند شيخ بو سعيد گفت «دستورى بود تا چيزى برگويند؟» شيخ گفت «ما را پرواى سماع نيست. ليكن بر موافقت تو بشنويم». به دست بر بالشى مىزدند و بيتى برگفتند. و شيخ در همه عمر خويش همين نوبت به سماع نشسته بود. مريدى بود شيخ را، ابوبكر خرقى گفتندى، و مريدى ديگر. در اين هر دو چندان سماع اثر كرد كه رگ شقيقه هر دو برخاست و سرخى روان شد. بو سعيد سر برآورد و گفت «اى شيخ، وقتست كه برخيزى». شيخ برخاست و سه بار آستين بجنبانيد و هفت بار قدم بر زمين زد، جمله ديوارهاى خانقاه در موافقت او در جنبش آمدند. بو سعيد گفت «باش، كه بناها خراب شوند» پس گفت «بعزّة اللّه كه آسمان و زمين موافقت ترا در رقصند.» چنين نقل كردهاند كه در آن حوالى چهل روز طفلان شير فرانستدند.
[١]- در اصل: ايزارى.